La


"جهان برای پرت شدن است"




 

آسان نیست تا بگویم، چقدر تغییر کرده ای

اگر زنده بودم حالا، آن روز مرده بودم

با این همه، چون مجسمه دست نخورده.

تو چون همیشه ای.

تو یک قدم هم به جلو برنمی داری برای من. نه

مجال نمی دهی تا چشم های سفیدم را

مایوسانه شاید، باز به آسمان بدوزم.

از آبی ستاره ها

آن گونه که وعده می دادی.نشانی نبود.

به خواب ابد رفتم

جایی تاریک در میان سنگ های سیاه

پوشیده در برف زمستان

چون همسایه های من،بدون لذت

در میان میلیون ها سنگ

به صورت حکاکی شده تمام

که هر لحظه جسم مرا می کاهد. و به حسرت بدل می شود.

فرشته ها اشک می ریزند، بر طبعی گنگ

مرا اما راضی نکرد. آن اشک ها یخ زد

و هر جمجمه ای نقابی از یخ داشت.

و من به خواب رفتم. چون انگشتی خم شده

اولین چیزی که دیدم هوای صاف بود.

وقطره های گرفتار که به شکل شبنم برمی خاست

مثل اشباح، رها.

سنگ های زیادی بی قواره، پراکنده در اطراف

نمی دانم به چه تشبیه اش کنم

می درخشم، با پوسته ی میکا و باز می شوم

تا چون مایعی فواره زنم

در پای پرندگان و ساقه ی گیاهان

من ساده نبودم. تو را به سرعت شناختم

درخت و سنگ تلالو داشت، بی سایه

انگشتانم مثل شیشه می درخشید

شکوفه زدم مثل شاخه های بهاری:

با دست و پا زدنی، تقلای دستی و پایی

عروج از سنگ به ابر،

اکنون خداگونه به پرواز در می آیم، در استحاله روح

شفاف به مانند قالبی از یخ، که پاداش است.

 

سیلویا پلات / گزیده اشعار سیلویا پلات / به گرد آوری تد هیوز / اسدالله امرایی و سایر محمدی

 

توی کودکی ام از ظروف چینی بدم می آمد ، همیشه ترس داشتم که از دستم بیفتند یا اتفاقی باعث شود که بشکنند ، ترجیح می دادم خیالم راحت باشد که ظرفی پلاستیکی یا ملامین را توی دست هایم گرفته ام و مدام دلهره نداشته باشم .

حالاها اما خیال می کنم همه چیز باید چینی باشد . همیشه باید دلهره داشته باشی که چیزی که داری ممکن است به خاطر بدرفتاری یا حواس پرتی از دستت برود ، باید خیال کنی که همیشه حواست باید جمع باشد ، شکستن یا ترک خوردن آنچه که داری را باید همیشه توی ذهنت مجسم کنی چرا که اتفاقی که بیفتد دیگر افتاده است و خیلی از اتفاقات ( چه بسا بیشتر آنها ) جبرانی ندارند و وقتی افتاد ، تمام شده است . هر چه هم سعی کنی آثارش را پاک کنی ، هرچقدر بخواهی ترک ها را بپوشانی اما از حافظه ی تصویری نمی توانی پاکش کنی .. شاید به همین خاطر است که مدت هاست آنقدر حواسم را جمع می کنم تا کسی را نرنجانم که گاهی توی تنهایی خودم از این همه رنجیده بودنم تعجب می کنم که پس فقط منم که حواسم به چینی های توی دستم است ؟و بعد می گردم تا اشتباهات خودم را به یاد بیاورم تا خیال نکنم خیلی هزینه داده ام و آرامتر شوم و از احساس حماقت کاسته شود .

دیروز که بعد از نزدیک به یک سال با س. حرف زدیم به این نتیجه رسیدم که چقدر این دلهره شکسته شدن چینی مرا محافظه کار و نمایشی تر و ساکت تر کرده و حتا چقدر از تعصب ام روی آن چیزهایی که بهشان معتقد بودم کم کرده تا مبادا از شیرینی و لذت زندگی به خاطر پافشاری بر یک اعتقاد که معلوم هم نیست واقعن از کجا آمده و آیا درست است یا نه ، کم کنم فارغ ازینکه چقدر به یک دلشوره ی همیشگی رسیده ام ناخواسته و چقدر شاید موظف می دانم خودم را که تحمل کنم و نجنگم - فقط تحمل کنم - . و بگذارم ضعیف تلقی شوم اما خودم که می دانم که چه بار سنگینی را خودم برای خودم روی دوش خودم گذاشته ام . شاید تمام اینها باعث شده که هجوم دلخوری های ریز و کوچک و انباشته شده توی من ، مرا به کنار گذاشته خیلی آدم ها بدون اینکه توضیحی بدهم یا دوری کردن و فرار از آنها و صحبت کردن با آنها درباره خودم و درباره رابطه ، تشویق کند .

زندگی ، اتفاقات و آدم های اطراف هرکسی شاید خیلی زیرپوستی و تدریجی اما به صورت واضحی - پس از مدتی - خیلی چیزها را تغییر می دهد . همه مان عوض می شویم ، خصوصیاتی را از دست می دهیم و خصوصیاتی را توی کاراکتر پر تناقض و حفره حفره مان ، ایجاد می کنیم و حواسمان هم نیست که چه سمت و سویی دارد هر تغییری یا چقدر ممکن است کسی را از خودمان ناامید کنیم وقتی که واکنش متفاوتی با همیشه در قبال یک اتفاق نشان می دهیم . احساس بی خیالی و بی قیدی این ماه ها اما از بدترین تغییراتی بوده که به عمرم دیده ام . شاید اتفاقات غمگین این دو سه سال اخیر عایق مان کرده در برابر جنگیدن و مبارزه کردن با مزاحمت هایی که نهایتن منجر به شکسته شدن چینی مان می شود اما همیشه وقتی به هجده نوزده سالگی ام فکر می کنم انگار دارم به آدم بزرگی فکر می کنم که این روزها باید بیاید و دست این زن خسته و متناقض و گیج و ناامید حالا را بگیرد و کمی برایش از آینده ی روشنی بگوید که باید به خاطرش جنگید و نه تحمل کرد ، باید به خاطرش خسته نشد و اینکه وا نداد و منتظر ننشست ، باید به خاطرش هرروز به چینی توی دستش دستمال کشید و نه اینکه با دلهره ی مدام آن را توی کمد خانه ای قایم کرد .

 

بیست و سه اردیبهشت نود یک - تهران - خانه مرزداران

 

+ هدآ ک

 

باید به رویاها پناه بیاوری
وقتی که
پناه نام یکی از رویاهایت بوده باشد
هیچ کس پس از مرگ
به انتظار تو
لحظه ای را
متوقف نخواهد کرد
پناه بیاور به رویا
و به رویای پناه بیاویز
تا دوام



اسفند نود


+ هدآ ک

 


کولی وار توی خیابان های وحشتزده پس از زلزله تلو تلو می خوردم و صدایم را توی گلویم انداخته بودم . می دانستم که کسی مرا نخواهد شنید . کسی مرا نخواهد دید . کسی سوالی از من نمی پرسد . مرا توضیح نمی دهد . خودم را توصیف نخواهم کرد . می دانستم که شهر همیشه همین بوده است شهر همیشه همین بوده که در خود پیچیده است و دگرگون شده باد را در خود می وزاند تا این عطش و سوز صدایم را از زخم هایش برهاند . صدایم را توی گلویم انداخته بودم و می فهمیدم که اصالتی ندارد هیچ چیز مگر محیط شک آلود شهر با این همه خاک و خستگی و خون و خ و خ و خ وخ و خ وخ ....
از دلشوره هایم خبری نبود . چیزی برای شور دل نبود نمانده بود . باد را حس نمی کردم از فرط آتش از فرط عطش . من مانده بودم . مثل همیشه فقط من مانده بودم و راه های حلزونی شهر بی ذات . کولی وار تلو تلو می خوردم توی حلزون و صدایم در گلو آتش می گرفت و با باد خاموش می شد . من شهر نبودم من شهر می شدم در پس لرزه های نابودی .

هفت خرداد هشت اد و نه

جوب بین خیابان شریعتی تقاطع میرداماد و پیاده روی ناهموارش همان جایی بود که من قلابم را می انداختم و فکر می کردم اینجا رودخانه ایست جاری و پر آب با هزاران ماهی ریز و درشت و رنگی . پیرمرد کنار دستم از آب رودخانه روی چمن های پیاده رو می ریخت تا عابران همیشه از سبز بودن این مسیر لذت ببرند . هربار قلابم تکان می خورد و بیرون می کشیدم یک ماهی مرده بالا می آمد که من با وخشت دوباره به داخل رودخانه می انداختمش اما ادامه می دادم و نومیدی در این مرغزار زیبا با صدای آب و لبخند های عابرین جایی نداشت . تا غروب کارم را تکرار کردم یعنی صید ماهی هایی همه مرده و بازگردندانشان به رودخانه ام . روز رفته بود و نوبت من بود تا به خانه برگردم . فردا دوباره روز دیگری بود برای راز ماهیگیری من و ماهی های مرده جوب خیابان شریعتی .

ده خرداد هشت اد و نه

 

و این خرداد در بهت و سکوت گذشت ...



+ هدآ ک

 

داشتم خیال می کردم کتاب ها همه راه می روند . آنها که قطورترند کند ترند . خیال می کردم که آنها که باوقارتر راه می روند حتما رازهای بیشتری را در خود دارند . سه تا کتابخانه داریم با پنج طبقه بزرگ برای کتاب ها و باز هم جا کم داریم . بعضی وقت ها خیال می کنم که اگر روزی این خیال واقع شود آن وقت می توانند مرا کاملا له کنند و از روی من رد شوند و به خیابان بروند و چیزهایی را از من به همه بگویند که خودم همیشه ترسیده ام کسی بفهمد . کتاب ها اکثرا اخم کرده اند . نمی دانم چرا کم هستند کتاب هایی که قاه قاه می خندند . این شاید از خصلت های بصری من با این صافی سخت باشد اما به هر حال به هیچ عنوان مانند دختران تازه بالغ ، هرزه وار نخواهند خندید تا نگاهی را به دنبال بکشانند . کتاب ها هویتی دانشمندگونه را به یاد من می آورند . کتاب های داستان و نوول و رمان همیشه بیشتر می توانند حرف بزنند و کتاب های مصور همیشه ساکت ترند . دایره المعارف ها مثل پیرمردان همه چیز دان ای هستند که موقع جلب توجه کردن دیگر کتاب ها لبخندی یک وری می زنند غافل از اینکه آنها فقط از هر چیز مقدار کمی می دانند و حق نداشتند اینطور مغرور باشند . کتاب های شعر تلو تلو می خورند . همیشه سرمست اند و مثل آن اوایل که یونانیان شراب را کشف کرده بودند و دیونیسیوس را با تک تک سلول هایشان می پرستیدند و فکر می کردند به اوجی عرفانی الهی می رسند در این ایام مستی ، آنها نیز گرچه حال همه شان خراب است اما همواره چشم های خمار و چیزی میان لبخند و خنده دارند . نمایشنامه ها مرموزند . هیچوقت نمی فهمم واقعا کدام شخصیت را بازی می کنند . کتاب های زبان شناسی شق و رق راه می روند و خیلی اعصاب کتاب های شعر را ندارند با این اطوارشان . کتاب های نقد ادبی اما تامل می کنند روی همه چیز و کتاب های روانشناسی انگار که همه چیز را می توانند حدس بزنند مدام تحلیلی از همه چیز ارائه می دهند . وضع سرگرم کننده ایست . مرا له کرده اند و از دنیای خود راضی اند . آنها نمی دانند که من در کتابخانه بهتر از آنها مراقبت می کردم و توی تمام روزها و شب هایی که ورقشان می زدم تحسینشان کرده ام و نباید اینطور همه چیز را خراب می کردند اما خیال من همچنان می رود و می دانم که کتاب ها حتما یک روز راه خواهند رفت ، حرف خواهند زد ، راز خواهند گفت و همه ما را له خواهند کرد و نخواهند فهمید که ما مراقب آنها بودیم و قبول نخواهند داشت که ما تحسینشان کرده ایم ...

+ هدآ ک

 

توی زندگی ام مثال ای دارم که در شرایط مختلف سال هاست که استفاده اش کرده ام . این مثال ، مثال پیچی هست که از بس که توی دیوار یا چوب ای پیچیده و باز شده است دیگر بدون پیچیده شده توی آن دیوار یا چوب جا میگیرد یعنی " هرز " شده است . هرز شدن فعل ایست که به شدت - و گاهی به سرعت - برای اتفاقات - . کامل ترش برای آدم ها - رخ می دهد . آدم زیاد سعی می کند که رد بدهد . توجه نکند . بازی سنگینی نکند . جواب سختی ندهد . بی خیال و بی تنش بگذارد که بگذرد همه چیز انگار که هیچ چیز . اما من از یک جایی به بعد حس می کنم اینقدر این هرز شدن توی ذوق می زند که واقعن حتا ارزش رد دادن هم ندارد دیگر . بهتر است این اتفاق هرز شدن ماجرا را قبول کرد و از جنگ و مخالفت ها و حتا از بی توجهی دست کشید . من مردانه قبول می کنم که باز هم امتیاز دیگری از دست رفته است . باز هم نزول دیگری را باید پذیرفت . با همه منطق ای که پشت قضیه هست و با همه پذیرش نسبی بودن همه چیز و با همه اینکه این خود من هستم که اینقدر آنالیزگر دارم این واقعه تکراری را توضیح می دهم اما هیچوقت بر رنجی که برده ام و حجم مشغولیت فکرم به واحد زمان و انرژی را نتوانسته ام هیچ کاری کنم ... این حس پایینی که به من می دهد و این ناامیدی از شورها و این تنهایی سگ صاحاب .

+ هدآ ک

 

روزهای بهار است . شبیه روزهای بهار نیست . بیشتر شبیه روزهای اول پاییز است .

وقتی هوا گیج است بین همه حالت هایش . دیگر مثل قبل معلوم نیست چه کسی

غمگین است و چه کسی معمولی . همه یک جور بازی می کنیم و همه یک جور می

بینیم . هرکداممان خیال می کنیم خیلی غمگینیم اما لزومی ندارد راجع بهش صحبتی

کنیم و برای همین همه غمگینیم و هیچ کس در این باره صحبت نمی کند و انگار هیچ

کدام غمگین نیستیم . همه معمولی هستیم . شاید من هم دلم نمی خواست لو بروم

که معمولی نیستم اما بالاخره یک نفر باید شروع می کرد . من بیشتر وقت ها کسی

هستم که شروع می کند . توی همه چیز . و این هم حتا حرکت غمگینی ست .

نشسته ام اینجا و هی تکرار می کنم که روزهای بهار است در حالی که حتا موسیقی

ای گوش می دهم مال روزهای اول پاییز است وقتی که هوا گیج است بین همه حالت

هایش . بیات اصفهان گوش می دهم و دلم می خواهد که جای پیام جهانمانی بودم و

یک ساز ایرانی را می توانستم اینقدر خوب بزنم که حال یکی را بعدن که در روزهای اول

پاییز یا همان روزهای بهار نشسته است و گوش می دهد اینقدر خراب کنم .

حالاها دیگر من خیلی منطقی شده ام . باور نکردنی ست که من تا این اندازه در این

سن منطقی باشم . خیلی مایوس کننده است آدم هایی که منطقشان جلوتر از

سنشان باشد . آدم همیشه باید احساسات بیشتری داشته باشد به نظرم . من حالاها

خیلی از تیزی ها را رد کرده ام و صیقلی هستم توی اتفاقات . توی تمام اتفاقات بد با

نتیجه های بدتر . توی تمام جریان هایی که ته دلم آتش میگیرد که به جای طرف مقابلم

تصمیم بگیرم و یا حداقل نگذارم تصمیم غلطی را بگیرد - دوباره بگیرد - .. اما من خیلی

منطقی خیلی صیقلی خیلی آرام هی بغض می کنم و دو سه ماهی است که گلو درد

دارم و گریه ام میگیرد اما گریه نمی کنم . نمی دانم چقدر وقت است که گریه نکرده ام .

حتا وقتی توی سالن سینما داشت جدایی نادر از سیمین روی پرده ی بزرگ سینما

پخش می شد من تمام صحنه های غمگینش را بی اشک رد کردم و فقط گلو دردم

بیشتر شد . بیشتر وقت ها سرم از فکر های فرار هنوز هم پر می شود اما مثل وقتی که

کتابی را خیلی وقت پیش خوانده ای و بعد از مدت ها با اتفاق ها توی ذهن ات یادآوری

اش می کنی من هم به فرار به همین شکل نگاه می کنم . خیلی این آدم جدید را نمی

شناسم اما غیر از ترس ، جریان بد دیگری اتفاق نمی افتد . من فقط می ترسم از این

زن جدید که توی من زندگی می کند اما مثل همه شرایط عجیب زندگی حالایم با او کنار

آمده ام . من دیگر حتا از کسی کمک هم نگرفته ام برای اینکه حال بدم را خوب کند .

گفتم که همه مان سعی می کنیم حال معمولی مان را رو نشان دهیم . من هم

همینطور . نمی دانم اصلن اینهایی که می نویسم نوعی نوشتن است یا نه . پاک از یاد

برده ام که آدم باید چه چیز بنویسد . فقط خیال کردم که شاید بعد از هی نوشتن و هی

نوشتن باز هم برگردد نوشتن واقعی و آن وقت کلمه های بهتری را کنار هم بچینم گرچه

نهایتا فایده اش را نمی دانم . هربار که چیزی را می نویسم که احساس می کنم تلخ

است از خودم معذرت می خواهم که وقتی دستم به نوشتن می رود اینطور می شود

چون معتقدم آدم تلخی ها را نشان نمی دهد نمی نویسد بازگو نمی کند شاید هم

ازبس آن معمولی بودن روی من هم اثر کرده اینطور شده ام . به هر حال معذرت می

خواهم از همه . من منطقی هستم و معذرت خواهی هم در منطق من ، حرکت خوبی

تلقی می شود . پس از همه معذرت می خواهم . معمولی باشیم .



+ هدآ ک

 

بی ویرایش .

اول -
آدمی هرچه بیشتر ته نشین می شود کمتر می تواند صحبت کند کمتر می تواند حتا ساده ترین واقعه ها را توصیف کند .روزهای زیادی گذشته است . موهای من حالا دیگر واقعا بلند شده است . انگار سال ها گذشته است و وقایع زیادی رخ داده است که جرات ندارم تعریفشان کنم . حالا دیگر می دانم که چطور سرم را داخل کیسه داروهایم کنم یا نترسم از دردهای مختلف . حالا دیگر راحت دست می کشم از آرزوهایم . به نظرم می آید چند تا آدم در من متولد شده و مرده اند و آثارشان توی من مانده است . اینقدر وسواسم زیاد شده ست که می ترسم بنویسم می ترسم از اینکه بلد نیستم عمق نتایج خیلی اتفاقات را با کلماتم بنویسم . می ترسم از نوشتن از مکتوب کردن . حالا دیگر نمی توانم فیلم ببینم از فیلم می ترسم سریال های زنانه ی روزمره را جایگزین کرده ام . تورق مجلات را جایگزین کتاب خواندن ها . به جای حرف زدن بیشتر دقت می کنم . زیاد گریه ام میگیرد اما زبری و خشونت روزها اصطکاک همه چیز را برایم بیشتر کرده است .

دوم -
بهترین لحظات زندگی ام مسلما آن لحظاتی بوده است که به زندگی فکر نکرده ام .

سوم -
من خودم را جایی چند ماه پیش توی کلمات پست قبل همین صفحه جا گذاشتم . زمان زیادی بیشتر از چندین ماه طول کشید شاید به سال و دهه برسد آنچه که بر من گذشت . تمام شب هایی که آنقدر دور می زدیم توی شهر تا فکر کنیم به کجایش شاید تعلق داشته باشیم در من زن دیگری بالغ می شد درد می کشید زایمان می کرد . در تمام انقباض و انبساط روح آزرده و چروک ام که همه چیز مایلش می کرد به محیط به تاثیرپذیری از محیط من می دیدم که قسمت هایی از پازل گم می شوند می ریزند و من دستم نمی رسد که بگیرمشان و قسمت های دیگری جایگزین می شوند که مربوط به تصویر دیگری هستند . انگار من را وسط یک فیلم پرتاب کرده بودند و هیچ کدام از بازیگران مرا نمی دید و کارگردان کاری به من نداشت و من بودم که هرچه فریاد می زدم هیچ کس نمی شنید فقط آقای طوسی پوش با آن کلاه لبه دار همیشه از دور نگاهم می کرد .. من دیگر حرکت نمی کردم همه چیز جلو می رفت اما من ثابت و متوقف مانده بودم . تصاویر جلو می رفتند صحنه ها عوض می شد آدم های تغییر می کردند اما من همانجا با همان بدن کوفته ایستاده بودم . حتا خودم را می دیدم که می دود خوشحال می شود دلش میگیرد اما هیچ ربطی به من نداشت یعنی خودم را می دیدم اما در واقع خود من هم قسمتی از همان فیلم بودم و من نبودم . جلوی هیچ چیز را نمی توانستم بگیرم مانع هیچ کس نمی توانستم بشوم . در یک کره جبری و اختیار صفر مطلق گیر کرده بودم اما حتا یادم نمی آمد این اتفاق چطور افتاده است . یادم نمی آمد که من کی بودم . فقط می دانستم که در آرزوی برهنگی زار می زدم اما هیچ کس مرا نمی شنید نمی دید . به عبارن اختلال وسواس جبری دقت می کردم و حالم بد می شد . من از درون آن کره همه فیلمی که بیرون رخ می داد را می دیدم و از استیصال م به صورت مداوم زجر می کشیدم . نمی فهمیدم که آیا من دیگر نیستم یا قسمتی از من جدا شده است که می بینمش و آزارم می دهد اما هر چه که بود کم کم خسته ام کرد . فهمیدم که بهتر نیست بنویسم باید بنویسم . کاغذ های زیادی را بعد از نوشتن پاره کردم . نامه های زیادی را از پاک کردم . احساس می کردم دیگر هیچوقت نخواهم توانست توضیحی بدهم . احساس می کردم بدترین فرد ممکن برای استفاده از کلمات هستم برای همین دیگر خودم را سرزنش نکردم . مثل یکی از نسخه هایی که این مدت مصرفشان کرده بودم نوشتم و به این فکر نکردم که چقدر دست هایم از کار افتاده شده اند برای کلمه بازی ها و چقدر ترس دارم ازینکه خوانده شوم . فکر نکردم به اینکه از چه کسان زیادی وحشت دارم که حتا جمله ای از حال و روزم بدانند . فکر نکردم به اینکه هر کسی بعد از خواندن اینها چه چیزی به ذهنش می رسد . به خانواده ام فکر نکردم . به دوستانم هم . به تمام آدم هایی که روی من به هر شکلی حسابی باز کرده بودند فکر نکردم . به ضعیف بودن فکر نکردم . به غرورم که از ضعف آسیب می دید فکر نکردم . سعی کردم فکر نکنم که ضعیف هستم . سعی کردم معمولی و آزاد همه آنچه که ریزش می کرد را برای این صفحه خیلی قدیمی قاب کنم و نترسم ازینکه بعد ها بخوانمش و یادم بیفتد . سعی کردم اختلال وسواس جبری آزارم ندهد و آسوده و بی دغدغه بالاخره یک حرفی را به جای قایم کردن های تمام این دوره ، اینجا عمومی کرده باشم .
سخت بود میزان فراوانی موسیقی صرف کردم و مقدار بیشتری هوای آلوده ی خاکستری - صورتی چرک و به شهر و آدم ها معطوف شدم به امر کلی دقت کردم و وارد هیچ ریزه کاری نشدم . سخت بود ، وارد خاطرات نشدم این خیلی سخت بود . سعی کردم واقعا بتوانم از بالا ببینم . به گمانم کمی توانستم .

پ.ن : کسانی از دوستانم - واقعا دوستانم - تاثیر زیادی داشتند که بتوانم از این سکوت و لکنت خودم را خلاص کنم از این ترس . ترس لعنتی . بدانید که واقعا موثر بود .


تمام .




+ هدآ ک

 

کم کم بیا ناپدید شویم
تلفن ها زنگ می خورد و ما پیر می شویم
زنگ خانه را می زنند و ما می ترسیم
گله و شکایت همیشه پا برجاست و ما کلافه می شویم
ما آنی نیستیم که همه بخواهند و ما مرموز می شویم
زندگی برای تعاملات کافیست
کم کم بیا ناپدید شویم



+ هدآ ک

 

 

من گلدان شده ام . مرا دوست دارند و به من آب می دهند . مرا در نور می گذارند و از من لذت می برند . من زیبا هستم و آنها مرا به خاطر زیبایی ام نگاه می کنند من همه آنچه که دارم برای لذت آنهاست و آنها از فکر نبود من غمگین می شوند و مدام می خواهند که مرا ببیند ، حواسشان به من هست و از اندوه و شادمانی من چیزی نمی فهمند آنها فقط لذت می برند که من هستم - وجود دارم - توی روزهایشان مرا می بینند و همین برای آنها بیشتر از کافیست از من انتظاری جز این ندارند و از خودشان برای رفتارهای خوبشان با من رضایت دارند و خیال می کنند هیچکس بیش از آنها نمی توانسته مرا اینطور نگاه داری کند و فکرشان را به من مشغول نمی کنند چرا که من به آنها زیبایی و طراوت خود را می بخشم و آنها نیروی هر روز را از ذخیره ی من میگیرند و در هر بازگشت از اینکه مهمان زیبایی من می شوند رغبت بیشتری میگیرند .

 و من -

مدام حسادت می کنم به روزهای انسان بودنم .

 

امضا گلدان

+ هدآ ک

 


گاهی وقت ها که می توانم اوج بگیرم
و خودم را ببینم
که آن پایین
لا به لای بقیه مورچه ها می لولم
گریه ام می گیرد

حافظ موسوی

 

کهولت یک طرف قضیه بود . قسمت مهم تر همان ی بود که شب بود برایت گفتم . گفتم مفهوم کار مفهوم کار کردن همیشه همراه با لذت است چرا که نتیجه چرا که محصول احساس خوشایندی را به آدم می دهد هرچند که تکرار شده ی سال ها باشد اما این وسط برای افرادی لذت جو تر - و این اصلا معنی مبتذل ی ندارد - بخش ای خالی می ماند آن بخش همان است که تو تصمیم میگیری همان بخش ای که فکر می کنی دل ات ممکن است بخواهد با محصول چه کنی یا نتیجه را چطور تقسیم کنی . برای من اولین دستمزد ها خرج کتاب خریدن و هدیه دادن و رصد آسمان می شد و من لذت می بردم این عالی بود چیزی کم نداشت . دستمزدم چیز زیادی نبود اما خوب خرج می شد . حالاها دستمزد چیز پر برکت ای نیست انگار ، حق زحمت نیست انگار . خرج لذت نمی شود فقط خرج می شود تا باز هم بشود رفت کار کرد و دستمزد گرفت و باز به عقب ماندگی های ماه های قبل رسید و همین .
این دور ، ایراد دارد . این دور ، پیش در آمد تثبیت شدن دوره های بد در زندگی ست . دوره های بد از زیر همه چیز در رفتن در حالی که نمی دانی برای چه خودت را به مریضی می زنی تا نروی برای چه خودت را گم و گور می کنی تا روزت باطل تر بگذرد . به زبان ساده آدمی سه بخش دارد : آموختن ، کار کردن ، لذت بردن . و این سه باید به نحوی در ارتباط باشند . یا آموختن با کار کردن یا آموختن با لذت بردن یا کار کردن با لذت بردن یا لذت بردن با آموختن یا لذت بردن با کار کردن یا کار کردن با آموختن و وقتی هیچکدام این حالات در فعل روزمره اتفاق نیفتد من حق میدهم به خودم و به هر کس اینچنین که از زیر کلاس و کار و زندگی در برود و بگردد دنبال کودکانه ترین مقوله های سرگرمی تا روزها را بگذراند . بله ، این دور ، ایراد دارد .

 

فروردین ماه هشت اد و نه


+ هدآ ک

 

آفتاب داشت همه چیز را می سوزاند . قصه ها همه ذوب می شدند و با هم در یک گودال پیش ساخته مخلوط می شدند . همه مان ترسیده بودیم اما کاری از دستمان بر نمی آمد . عذاب خدایان هیچگاه قابل تخفیف نبوده است . قصه ها هر کدام مسیری را به گودال باز کرده بودند . قصه ها رنگ نداشتند . هیچ نوری را از خود بازتاب نمی کردند . مات و خسته و بی صدا به گودال می ریختند و احتمال هیچ خطایی که این حرکت را به هم بزند نبود . ما دیگر نمی ترسیدیم و رفته رفته ترس جای خود را به غم می داد . به یکتایی هر قصه توی زندگی هایمان فکر می کردیم و حس می کردیم چیزی تویمان ضعیف می شود . هیچ کدام حرفی از این حس با یکدیگر نمی زدیم . نمی توانستیم حرفی بزنیم . هرکدام خیال می کردیم صدمه بیشتری خورده ایم و از نمود این ضعف ، دستپاچه بودیم . بعضی ، گریه مان گرفته بود و تحمل فضا و دیدن از بین رفتن قصه ها می رفت که از ظرفیت مان خارج شود . گفتم کاری از دستمان بر نمی آمد . واقعا بر نمی آمد وما آنقدر آنجا ایستادیم تا حسابی پیر شدیم اما قصه ها تمام نمی شد . دیگر منتظر تمام شدن قصه ها نماندیم . لزومی ندارد فکر کنیم که شکست خورده ایم چرا که برای گودال هر اتفاقی که افتاده بود خارج از این نبود که گودال در واقع حالا یک قصه بیشتر نبود . قصه کثیف و نکبتی که توی هر روزی که بر جهان می گذرد خود را تکرار می کند .
من فهمیده بودم که تنها راه نجات این بود که ادای بچه ها را در بیاورم . من این کار را آنقدر ادامه دادم تا کم کم باورم شد که راهی جز این واقعا هیچوقت نبوده است . شاید هم نبوده است . به هر حال این تنها اتفاق روشن آن دوره ی آفتابی لزج بود .


اسفند بود .

+ هدآ ک

 


روزهای حواس پرتی
یعنی تمام زندگی من .

روزهای حواس پرتی یعنی
وقتی فکر می کنم
به دختری که دامنش را روی پایش می کشد
به سختی
برای پیدا نشدن زخم زانویش .


مبتذل ترین اتفاق برای حواس پرتی های مقدس
مقایسه ست
هر مقایسه ای .

غیر ممکن و فاسد



+ هدآ ک

 


من که زمانی بودم
حالا هستم
پس آن که بود کیست که دیگر نیست
و آن که نیست کیست که دیگر هست .

یدالله رویایی

غم انگیز است
من می خواهم خودم نباشم
من از خودم خوشم نمی آید
و این اولین بار است که نمی آید
من خودم را نمی بخشم
با خودم مهربانی نمی کنم
از خودم لذت نمی برم
ناراحت ام از کلمه ای که به من برگردد
از اسم هایم فراری ام
حس می کنم همه قبل از من به آرزو هایم رسیده اند
حس می کنم من آنقدر کند بوده ام
آنقدر چندش آور و حواس پرت
که دیگر هیچ روزی کسی به امید من بیدار نخواهد شد
که همه خواب می مانند از بس که نخواهند مرا ببیند
می خواهم خودم را جائی دفن کنم
جائی غیر مقدس
جائی پرت
جائی دور
جائی خالی و برهوت و بی نشان
می خواهم دوباره از نو من جدیدی شوم
دوباره از خودم نمایش های جدید نشان دهم
دوباره از خودم چیز های جالبی به اطرافم پخش کنم
و ببینم که آدم ها مدام عاشقم می شوند
و ببینم که من شیداوار به خط های مختلف
همه را انکار می کنم تا ادامه دار باشم
غم انگیز است
من می خواهم خودم نباشم

از قسمت نفرین ها

 

بهتر از من : خط سوم

+ هدآ ک

 

سر کار که می آیم به صورت اتوماتیک تخیل ام از حالت تعادل خارج می شود دوباره انگار هر لحظه ممکن است دخترک موطلائی با لباس صورتی رنگ یا پیرزن و یا به صورت کلی سایه ها به سراغ ام بیایند . سایه های سریع و رونده که نمی فهمم آیا این من هستم که از آنها فرار می کنم با ترس یا آن ها هستند که از من فرار می کنند پنهانکارانه . در یکی از اتاق ها وقتی که کامل بسته باشد گاهی باز می شود و نور پنجره های جنوبی ساختمان از شیار باز شده ی در کف سالن می افتد . گاهی پیش آمده در حین ای که از جلوی در رد می شده ام باز شده و من ترسیده ام اما اگر روبروی مانیتور نشسته باشم و مشغول باشم در حال ای که مانیتور و در در یک خط نگاهی من قرار دارند و روبروی چشمانم هستند آن وقت ها فقط مردمک چشم هایم از نوشته ها جدا شده و به در خیره می شود موسیقی را قطع می کنم و منتظر می شوم چشم توی چشم شوم با یک نفر . جدای از این تفاسیر قویا به این نتیجه رسیده ام که هر فرد به جای نوشتن بیوگرافی اش ، فقط کافی است صداهایی که شنیده است را از جایی که به یاد دارد بنویسد و مکتوب کند . صدا آنقدر نشانه مهم ای هست که مکان ها اتفاقات و خاطرات را تداعی کند . اینجا سر کار توی تنهائی که هستم صداها حکم ای هستند برای محیط یعنی یک صداهایی هست که اگر شنیده نشود روز ، غیر عادی است . یک صداهایی هست که بافته شده به فضا . یعنی اگر روزی اینجا باشم و صدای رد شدن پی در پی ماشین ها  توی خیابان از روی درپوش آهنی فاضلاب نیاید حالم بد می شود فکر می کنم اتفاق بدی افتاده است ، نگران می شوم و صدایی که پیش تر حتا برای من هم مثل همه شاید آزاردهنده می نمود حالا دیگر رکن ای از ساعات کاری است . نور زرد سالن امکان تخیل و پدیدار شدن تصاویر مبهم و غیر واقعی را برایم راحت تر می کند . نور زرد خاصیت هایی دارد که نور سفید هیچگاه ندارد . مورد دیگر گرمای هواست . گرما ، با خلسه و تخیل بازیگوش همراه است . نه گرما در حدی که کلافه کند بلکه گرما در حد مطبوع ای که فقط حالت ای خواب آلودگی خمارگونه به آدم می دهد .
گرچه با خواب های دو-سه ساعت در شب گاهی خیلی خیلی سخت خودم را از تخت می کشم بیرون برای کار اما این فضای مستعد تخیل را دوست دارم .

+ هدآ ک

 

 

درون قلبم پرنده ای آبیست

که می خواهد بیرون بپرد

اما دربرابر او     بیش از حد خشن ام

می گویم     همانجا بمان

به کسی اجازه نمی دهم تو را ببیند

 

درون قلبم پرنده ای آبیست

می خواهد بیرون بپرد

اما روی آن ویسکی می خورم وسیگار دود می کنم

فاحشه ها، شراب فروش ها و بقال  ها

هرگز نمی دانند که او اینجاست

 

درون قلبم پرنده ای آبیست

که می خواهد بیرون بپرد

اما در مقابل او بیش از حد خشن ام

می گویم

 همانجا بمان!

می خواهی آشفته ام کنی؟

می خواهی کارها را خراب کنی؟

می خواهی به فروش کتابم در اروپا لطمه بزنی؟

 

درون قلبم پرنده ای آبیست

که می خواهد  بیرون بپرد

اما من هم هوشیارم

فقط بعضی از شب ها به او اجازه ی بیرون آمدن می دهم

وقتی همه خوابند

می گویم   میدانم آنجایی

پس غمگین نباش

سپس برمی گردانمش

 

 

 پرنده آبی - چارلز بوکفسکی - سامان آزاد

 

 

ب - بهتره دستامونو از بین ببریم بچه ها . بهتره اونارو قطع کنیم .

( همهمه )

جیم - نه در آن صورت ممکنه حالمونو بهم بزنن و نتونیم ادامه بدیم .

ب -پس با اونا چیکار میشه کرد که نباشن و اینقدر آزارمون ندن ؟

الف - همون کاری که با چشامون کردیم پسر .

( سکوت )

ب - خدای من .. یعنی اونا رو هم باید بخوریم .. نه نه من دیگه نمی تونم .

الف - این تنها راه حله . یالا از خودت شروع کن .

( همه به طرف ب هجوم می برند . )

ب - من دیگه نمی تونم نمی تونم نمی تونم نمی ت... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه .

( همه در حال فرو بردن دست ب به حلقش هستند . )

ب - ممنون ام که کمک ام کردین رفقا .

جیم - ما به مرور وحشتناک میشیم .

الف - چاره ای نیس . باید خودمونو محافظت کنیم و هیچ کاری غیر از فرو بردن نمی تونه کاملا یه چیزو از بین ببره در حالی که به شکل جاودانی زنده نگهش می داره .

جیم - من آماده ام .

( همه به طرف جیم هجوم می برند . )


+ هدآ ک

 

 

آتش عشق تو در جان خوشتر است

 جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است

 هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

 تا قیامت مست و حیران خوشتر است

 تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

 درد بر من ریز و درمانم مکن

 زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

 می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

 چون وصالت هیچ کس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

 خشکسال وصل تو می بینم مدام

 لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

 

 شعرعطار - صدای آواز شجریان


شاید دلگیرترین نشانه های فصل ای را در زمستان امسال می توانم ببینم . آفتاب مایل و سوز زیر صفر ای که دست ها و صورت را خشک می کند با آلودگی طوسی-صورتی رنگی که همه تصاویر دور را به افسرده ترین نقاشی های امپرسیونیستی شبیه می کند.مفهوم فصل همیشه آنقدر مهم بوده است که خیلی ها رفتارهای خود را حتا با توجه به تغییرات فصل ای تفسیر می کنند اما من مطمئن هستم که از آن دسته از افراد م که تغییرات فصل ای از حالت معمولی برایم مهم تر و با حس ای بیشتر درجه بندی می شود .

این زمستان از بدترین زمستان های تمام زمستان هاست . این زمستان حالت ای عزادار و خشم ای ترسو دارد . این زمستان هر روزش برای من در حالی سپری می شود که بیشتر از قبل می ترسم و مدام به اتفاق شوم ای فکر می کنم که در همین صفحه های داستان باید مطمئن بود که واقع می شود . در کنار این روند ترسو شدنم به شدت شاهد نشانه های نزولی نیروی سابق جوانی در جسم ام هستم . انگار از زمستان قبل تاکنون زمان حقه ای کثیف به من زده است . این زمستان یک پرونده خوانی کند و بی هیجان است با نتیجه ای تلخ .مرا بیشتر از همیشه به شخصیت های رمزآلود خیالی می کشاند ، به شعرهای غم هجران ، به آواز می کشاند و نه به تصنیف ، این زمستان مرا از پشت نمایش هایم فاش می کند چرا که صبر بیش از این پنهان بودن از دستم در می رود . این زمستان ازبس بی خاصیت است انگار نشاط کشان به قصد تمام خرده شادی های ما آمده ، این زمستان به دردنخور است . هرچقدر هم که تصمیم های جدید و برنامه های هیجان انگیز را سعی می کنم ضمیمه اش کنم اما خرابی اش از حد گذشته است .

این زمستان ، شرف زمستان را ندارد اما مرا خفه کرده است .این زمستان ، هیبت زمستان را ندارد اما مرا ترسو کرده است .این زمستان هیچ چیز ندارد اما مرا خالی کرده است .


+ هدآ ک

 
نامه‌های این مردم را بخوان
پیامک‌هاشان را چک کن
توی خانه‌شان مامور بگذار اصلا
بلکه بفهمی
که غم دارند
که اندوه می‌خورند


علیرضا روشن

 

پ.ن : ممنون سارا .

 

" نی نوا " ی حسین علیزاده موسیقی قسمت بزرگ ای از ذهن من است . نشسته بودم و گوش می دادم و شعر بالا را زمزمه می کردم و خیال می کردم ما ، همه مان ، شخصیت های یک داستان ایم که این صفحه هایش برای خواننده آنقدر هیجان دارد که خیلی تند می خواندشان . روزها سریع می گذرند و شخصیت های داستان هرکدام به نوعی انگار ، اولین تجربه های مسیر پختگی خود را با خود دارند ولی بسیار غافل هستند از اینکه همیشه یک جماعت که تک تک شان هم ، فردی آگاه باشد هم در حرکت جمعی ، لزوما آگاهانه عمل نمی کنند . من معتقد نیستم که همه محصول یک رنج مشترک و فریاد ِ خواسته ای یکتا ایم . من تمام این خشونت سالها مخفی مانده توی تک تک نسل خودمان را می فهمم و درک می کنم اما گمان نمی کنم نتیجه ای که از روندی خشن بدست می آید درصد بالای مدنیت را داشته باشد . من بسیار ای از مبارزات مسلحانه ای که سی سال پیش به وقوع می رسید را کاملا درک می کنم ، می فهمم که خشم از پیچیده ترین حس هاییست که بشر می تواند داشته باشد چرا که در راه و روش های کنترل و آزاد کردن ِ آن تنوع زیادی هست اما خیلی شخصی ، موافق نیستم با محصول ای که از خشونت عاید جمع ای شود ، ولو اینکه برای مدتی هم مدنیت و فرهنگ گذرایی که حالتی غیر خشن داشته باشد را هدیه دهد ولی بستر ای که آدم های کم سال ِ یک جامعه در آن رشد می کنندبه هیچ عنوان از یک فرهنگ گذرا تاثیر چندانی نمی گیرند . همانطور ای که دوازده - سیزده سال ای که از انقلاب می گذشت و جنگ هم تمام شده بود وقتی که هنوز زیپ کاپشن ام را مادرم برایم بالا می کشید مجبور بودم مانتو و مقنعه سرمه ای که به تن ام زار می زد را بپوشم و به خاطر جوراب سفیدی که راه قرمز دور مچ اش دارد مواخذه شوم .. تمام این موارد که ساده ترین شان را مثال زدم ناشی از خشونت ای بود که بدون تفنگ و آتش و فریاد ، اما وجود داشت و ما را در بستر خود رشد می داد . برای همین است که امروز من قابل درک می دانم این بروز خشونت را ، حتا از جانب همین خود ای که آن را تقبیح می کند اما همینقدر که حواسمان باشد تاریخ همیشه هم نباید عینا تکرار شود و مهره هایش عوض شوند ، هم جای تامل دارد . بچه های امروز با دیدن این صحنه ها و نا امنی این روزها حتما آینده ، جایی ، به دنبال فرصت بروز این خشم حبس شده ی این روزها خواهند گشت . من از این قسمت ماجراست که بسیار غمگین می شوم و فارغ از اینکه این خشونت از سوی کدام طرف می رسد - با اذعان به اینکه تفاوت بسیار میان این دو شکل خشونت هست - دلم به حال بچه هایی می سوزد که دلم نمی خواهد ما را به یاد آن سال ها بیاندازند . من امیدوارم این داستان کمی آرام تر شود ، کمی آرام تر نتیجه بگیرد ، کمی آرام تر ، شخصیت هایش قرار بگیرند . کمی آرام تر شب ها بخوابیم .

 

زمستان هشت اد و هشت

+ هدآ ک

 

بیا مرد من .. بیا مرد گیلک من . بیا مرا بردار و ببر . که من راضی ام . راضی ام به رفتن ، به کندن ، به دوری ، به سخت ای هزاران دلتنگی و دلبستگی . مرا بردار و ببر هرچند که آسمان هر جای دیگر همین رنگ باشد ، هرچند که زمین هر جای دیگر همینقدر گرد باشد اما این من ِصبور ِ تو تاب این همه غربت را ندارد این همه غربت ِ خانگی ِ لزج را که دیگر اخبار و عکس و تصویر های کم کیفیت گوشی هایمان نیست . این حس ناآشنایی از آن ها نیست که دختر ِگرم و پر هیجان ِ تو به خنده ای یخ شان را آب می کرد و مسرور و رفیقانه سنگینی شان را می شکست و هوای همه چیز را داشت که هیچ جا نلنگد هیچ کجا کم نباشد ، ته نگیرد ، زیاد و کم نشود و خوب و صمیمی بماند . برای دختر ِ بی خواب و نا آرام  ِ امروز ات که همیشه در رفتن بوده و خیال می کرده که حالاها سکونت بالاخره به او روی آورده است و این همه - تو خوب می دانی که چقدر ایستاد چقدر نه گفت و چقدر خواست بجنگد و باز هم سهم ای از رفتن نکشد - خواست دوباره مهاجر ِ خاطره خوان نشود دوباره یک دنیا دلتنگی را با خودش نکشد ببرد معلوم نیست کجای این همه خاک ِ خشمگین ِ خدا ، دیگر فرسودگی این روزها حق نیست . هنوز هم بغض ام میگیرد از ما بچه های جنگ ایم ، بجنگ تا بجنگیم . باور می کنی من این همه دل-چرک شده باشم ؟ می بینی وقتی که می گویم من با این همه خواندن و پی گیری و تحلیل اما آدم سیاسی نیستم ، نمی شوم ، برای من هنوز حس های فطری و انسانی است که اینقدر جسور ام می کند برای رفتن به هر جایی که فریاد کسی بلند است که راستایش به دادخواهی مظلوم ای برسد ولو اینکه این همه نیت و خواست و هدف رنگارنگ توی ذهن تک تک آدم هاش باشد . مرد گیلک من ، مرد ِ سبزی ِ درخت و بوی برنج ، من که از تمام این همه سرگرمی توی دنیای ترسناک مان ، رنگ و موسیقی و فلسفه و تحلیل شان را برای خودم برداشته ام تا استنشاق شان کنم و خمار نمانم ، گمان می کنی از پشت این روزها چیزی از جوانی ام می ماند ؟ تو راست می گفتی . تو راست می گویی و قشنگی اش به همین است که به زور نمی خواهی بگویی که درست است اما من به تو می گویم که تو درست و راست می گفتی . ما نباید با خودمان این کار را بکنیم . ما نباید بگذاریم این قدر پیر به نظر بیاییم . نباید اینقدر آزمون و خطا را به امید نتیجه ای ناقص و بی اعتبار تلف کنیم . من اشتباه می کردم و بسیار غمگینم که من درست نمی گفتم درست تصمیم نگرفتم . دلم می خواست من بُرده بودم و خوشحال به تو می گفتم دیدی شد ؟ و تو سرت را تکان می دادی و لبخند می زدی .

باید برویم . گمان می کنم خودم و خانواده ام و حالا هم تو با وجود همه اختلاف عقیده ای که در این مقوله ها با من داری ، اما به شدت هزینه پرداخته ایم و هیچ گناهکار نیستیم اگر کمی هم بفهمیم که لذت های بی شماری هست که سالهاست در انتظار تجربه شدنشان به دست ها و چشم های ما مانده اند . مرد ِ دریا و طبیعت ، مرا بردار و از این غربت به جایی ببر که کمی زندگی کنم . مرا ببر به جایی که همیشه توی خواب هایت می بینی اما این بار تشنه نباشیم ...

دی ماه هشت اد و هشت - دخترک

+ هدآ ک

 

شهر شلوغ دیگر کمتر جایی دارد که بتوانی خاطره سازش کنی که بتوانی طوری بسازیش که روزی با رفیقی با آشنایی با بچه ات حتا که رد می شوی لبخند محوی بزنی و بگویی یک پاییز من هرروز عصر اینجا نشسته ام یا اینجا می آمدم یا اینجا همانجایی بود که هربار بعد از دیدن فلانی می ایستادم و خیال می کردم . شهر شلوغ دیگر خاطره سازی اش به سمت صفر می رود و نسل های بعد از ما ندارند خاطره هایی که سال های بعد برای کسی بگویند از مکان ها از نیمکت ها از درخت ها از راه ها . شهر شلوغ حالا تبدیل به شهر بی خاطره می شود و این خیلی غم انگیز است که یک شهر به شهری بی ویژگی تبدیل شود برای کسان ای که توی کوچه هایش راه رفته اند و آواز خوانده اند و توی شلوغی حتا میدان ونک اش دم افطار یکی از روزهای آذر ماه اش هم خاطره سازی کرده اند . سنت اول هر کتاب نوشتن برای کسی برای اتفاقی برای پدیده ای برای خود حتا ، سنت خوبی بود که امروز توی کتابخانه که دست می بری پرتاب می شوی به هزاران روز عجیب مخملی . شهر شلوغ به روزمره تبدیل می شود و نه خانه هنرمندانش دیگر خاطره است نه کافه های شلوغ و دودگرفته اش نه خیابان های تکراری هر روزه اش ویژگی یک دوره می شود نه عصرهای تنهایی قدم زدنش نه گالری رفتن ها نه از دانشگاه برگشتن ها نه در دانشگاه ماندن ها نه نمایشگاه کتاب اش حتا . انگار مکان ها جایی توی خاطرات من متوقف شده اند و دیگر به نسل بعد از من نخواهند رسید تا جزئی از تعریف کردن های هر از چند گاهی باشند . موسیقی های مکان ها خاص یا مکان هایی برای موسیقی های خاص ، آدم هایی برای مکان هایی خاص یا مکان هایی برای آدم هایی خاص و تمام این مختصات هایی که سالها ساختیم به بعد از ما نمی رسد انگار . انگار برای بعد از ما نوستالژیک بودن خیلی هم معنایی ندارد . وقتی توی مهمانی های شلوغ با آدم های مست باید رفقا را ببینی همیشه یا دفتر نوشتن و نامه پست کردن و یادداشت گذاشتن معنایش با اس ام اس کاملا عوض شده باشد و تلفن زدن به کسی هم دیگر حس جالبی با خود نداشته باشد و دوست هایت را با هر از گاهی با یک آفلاین پابلیک بخواهی حفظ کنی یا منتشر شدن سر یک قرار به هیچ عنوان امکان نداشته باشد چرا که بالافاصله با دیرکرد طرف ات روی اسمش می روی و با موبایل می پرسی که کجاست و خیلی خیلی تغییرات دیگر که حواسمون نبود و اتفاق افتاد ، دیگر حس مکان حس مستقل و مخصوصی نخواهد بود وقتی پیاده روی های طولانی از بین رفته باشد و همه با یک ماشین سراغ یکدیگر برویم دیگر سراغی از بوی خوش یک درخت توی مسیر طولانی فلان میدان تا دانشگاه یا فلان خیابان تا خانه نخواهد بود و جایی توی خاطره هایشان  نخواهد داشت . برای ما که یک پل یک چهارراه یک خیابان یک کتاب فروشی یک کافه یک درخت می توانست تا این حد نوستالژیک باشد حالا خیلی عجیب است این بی خاطرگی این غیر ویژه بودن تمام این مکان ها برای نسل بعد از ما قرار است اتفاق بیفتد که حتا قرار هایشان هم دقیق با موبایل هماهنگ می شود و هیچ اتفاق ای هیچ تصادف لذت بخش ای در کار نیست . نمی دانم شاید هم من بیش از حد غرق شده ام توی نسل ای که هنوز هم یک شب قرار می گذارند تا جمع شوند و دو ساعتی با هیجان عجیبی از کارتون های دهه شصت و اوایل هفتاد حرف بزنند و مثل همان وقت ها از ذوق انگار پر و خالی بشوند مدام اما هرچه که هست تداعی کننده ی همان حس ای است که همیشه می گویم شاکر باید بود که در زمانه ای زندگی کرده ام که هنوز موسیقی های خوب ، تصویرهای خوب ، شعر های عالی و کتاب های مناسب ای هست که از آنها احساس رضایت و مستی را تجربه کنیم .

+ هدآ ک

 


همیشه بسیار پیش آمده که به من بگویند برای همه چیز دنبال دلیلی منطقی نباشم یا سخت نگیرم یا گاهی این خود آش و لاش ام را رها کنم تا نفس بکشد و اینقدر همیشه قاضی اش نباشم اینقدر توی تک تک حالاتش دقیق نشوم عاصی اش نکنم و ... اما این مرض مثل دست های آدم که نمی تواند دورشان بیندازد شده است و من بزرگترین ناظم خودم شده ام که حس گناه اگر می کنم از ترس این ناظم است عذاب وجدان اگر میگیرم به خاطر وجود این ناظم است پشیمان اگر می شوم ناشی از حضور ملامت گرانه ی این ناظم است و حتا تشویق اگر می شوم به ندرت و بسیار به ندرت باز هم از جانب این ناظم است . انگار قسمتی از تعالیم مذهبی که مربوط به حسابرسی است در من هر روز پررنگ تر می شود و این است که من حتا زمانی که باید از نگاه ای که پوشش مرا خوب می داند یا از آرایشی که به مو یا چهره خود داده ام تعریف یا تمجیدی می کند کاملا لذت نمی برم و به دنبال پیدا کردن دلیلی برای این خودآرایی میگردم و مدام سوال و جواب ناظم است که آیا چه هدفی محور بوده است تا این شکل پوشش و آرایش را انتخاب کرده ام و این مثال نمونه ی کوچکی است از نظارتی سخت بر تمام رفتارهایم و مدام پرونده من باز است تا ناظم بررسی اش کند . شاید دیوانگی های حتا گاهن خطرناکی که از خود نشان می دهم برای شکستن ابهت این ناظم یا فراری که همیشه از آن حرف می زنم در اصل به فرار از این سخت ای همیشگی است . شاید به این خاطر است که اطرافیان ام مرا به آدمی می شناسند که بسیار نقش بازی می کند و می تواند مدت ها بازیگر فیلم ای باشد که خودش تدارک دیده و اصلا خودش نیست که بازی می کند و فقط فیلم اش است که بازی می شود چرا که ناظم به او نمی گوید چه کار کند و چه کار نکند اما بر سر هر چه می کند و هر چه نمی کند تحلیل ای ارائه می دهد و تجربه نشان داده که در چه مواردی بیشتر خلاص ام می کند . در مواقعی که شرایط را به یک فیلم نزدیک می کنم و وارد آن می شوم و حالا این منم که ناظم را بازی داده ام چون برای هر رفتار می توانم فیلم بودن و مجازی بودن همه شرایط را مثل مهر نهایی روی برگه ام بزنم و ادامه دهم . شاید به این خاطر است که وقتی کسی به کوچک ترین نمونه نقش بازی کردنم پی می برد هراسان می شوم و احساس ضعف می کنم . شاید به این خاطر است که من گاهی آنقدر از خودم سر در نمی آورم که انگار همین حالا با آدمی جدید روبرو شده ام . شاید به این خاطر است که من ارتباط با یک دوست با یک همکلاسی با یک همکار با یک آشنا را به ناگاه متوقف می کنم و تمام تماس های طرف مقابلم را بی پاسخ می گذارم چون رابطه ای که از سر نقش بازی کردن من بخواهد بماند و ادامه پیدا کند حوصله مرا سر می برد و باید لا اقل وارد ارتباطات جدیدی شد تا نقش جدیدی را بازی کرد . من آدم رحیم ای نیستم .

 

+ هدآ ک

 

یک جا مصاحبه کننده از شاملو می پرسه چی شد که شعر رو انتخاب کردی؟ شاملو در پاسخ جمله ای گفت که انتهاش مثل پتک تو سرم صدا داد. جمله این بود: من توی خانواده ای به دنیا اومدم که به شدت تنهایی کشیدم به دلیل اینکه هیچ هم سخنی نداشتم، حتی در عالم بچه گی در عوالم نمی دونم پنج و شیش و هفت و ده سالگی من هیچ هم سخنی نداشتم، هیچ هم ذائقه ای نداشتم و در نتیجه سوال می گردم بی جواب می موند، حرف می زدم بدون شنونده می موند. خب ما باید با خودمون حرف بزنیم وقتی هیچ هم زبانی گیر نمی یاریم، هیچ هم سخنی، همدلی، همراهی، هم ذائقه ای گیر نمی یاریم ناچار می شیم با خودمون حرف بزنیم، یعنی اولین قدمها رو به طرف جنون بر می داریم.
مصاحبه کننده میگه: ولی جنون مقدسیه !
شاملو میگه: خب ممکنه مقدس باشه و ممکن هم هست کاملا منحرف کننده باشه و سر از دارالمجانین درآوردنده!

...

نوشتن برای من حاصل همون گام زدن به سمت جنونه، جنونی که هنوز نمی دونم مقدسه یا سر از دارالمجانین در آورنده. شاید هم مقدس و سر از دارالمجانین در آورنده!

 -حنظلی

من اما شاهد نتیجه دیگری هستم من مدت هاییست که اعتقادم را به هم صحبت ، هم دل ، هم راه ، هم ذائقه ، هم خویش ، هم ذوق ، هم فکر انگار از دست داده ام . انگار هرکس درخت ای است مجزا با ریشه هایی جدا یا هرکس زبان ای است مستقل با الفبا یی بی ربط به هر زبان دیگر . من گمان می کنم خشونت عامل اصلی این نتیجه است . دیگر توضیح نمی دهم خشونت می تواند شامل کدام لحظه ها کدام دایره ها کدام مکان ها می شود . دیگر حوصله ندارم خیلی تلاش کنم تا توضیح دهم و دست آخر ببینم با خودم بوده ام آن هم در شرایط ای که حتا آینه هم نبوده است . اعتراف که کار سخت ای نیست ، من آدم خشن ای هستم .

... ن :کتابخانه ها را رنگ زدن هیجان کودکانه ای برای من داشت . حالا که روبرویشان می ایستم و به کتاب هایی که دسته کردم نگاه می کنم و لذت می برم از اینکه اینطور کنار هم چیده شده اند و بی اختیار مچ هر دو دست ام را همانطور که دستم کشیده و موازی با تن ام است می چرخانم تا بلکه ورزشی که می دهم کمی از دست درد راحت ام بگذارد که البته با درآوردن روکش مبل ها نزدیک به بیست برابر شده است .

کتاب های نخوانده زیادی برای من توی کتابخانه هاست و من که مدت هاست رمان نخوانده ام سمت رمان های ترجمه را نگاه می اندازم . " خاطرات یک دلقک " بل - از محبوب ترین و عجیب ترین و فوق العاده ترین هایی که به زندگی ام خوانده ام  را می کشم بیرون و هرچند می دانم که کتاب را خودم خریده ام اما صفحه اول را نگاه می کنم :

 - تقدیم به تنهایی-

                هدآک 

زمان اش باید حداقل به چهار سال قبل برسد . تصمیم میگیرم دوباره بخوانم اش و هوس می کنم نامه بنویسم اما حواس ام نیست که برای من رفیق ای نمانده است . بیشتر تصمیم میگیرم دوباره بخوانم اش و سعی می کنم هوس نکنم .

مهر ِ بی مهر ِ دو هشت


+ هدآ ک

 

این برای من یک اصل اثبات شده است که هرچه آدمی بیشتر عمر می کند آگاهانه بیشتر به کارها و رفتارهایی دست می زند که به آنها اعتقاد نداشته است و چه بسا کماکان هم اعتقاد ندارد اما آنها را مرتکب می شود و سخت یا آسان آنها را برای خود توجیه می کند یا در مواردی حتا بدون تصمیم قبلی ناخودآگاه خود را از توجیه خلاص می کند و سعی می کند به دنبال منطبق کردن آرمان های گاهن تند ولی ارزشمند خود با اعمال انجام شده از سمت خود این زمان خود نیست .

این موضوع شاید خیلی شبیه به دخترهاییست که برای مادر شدن خود نقشه می کشند و هزار برنامه را برای بچه ای که قرار است داشته باشند می چینند و با تمام رویایی بودن آن نقشه ها اما آنقدر مرور آن را مکرر می کنند که تقریبا از خود مطمئن می شوند که آنی خواهند شد که در رویایش بوده اند و بچه هم همان ای که باز آنها انتظارش را از نقشش در نقشه شان دارند اما اتفاقی که می افتد معمولا بی شباهت است به تخیلاتشان .

نمی دانم اگر هر موقعیتی که ما در ذهن متصور می شویم اگر در همان لحظه خلق اش رخ بدهد و در آن قرار بگیریم آیا همان طور خواهد شد که می خواهیم یا حد اقل خودمان را نزدیک تر به خود ای که آفریده ایمش خواهیم یافت یا همیشه فاصله خیال و واقعیت باید همین گونه که هست بماند و دست نخورد،

اما چیزی که همیشه مرا رنج داده است اینست که شرایط ، آدم ها یی که به آنها عاطفه دارم ، سرخوردگی های نو و کهنه ، کنجکاوی و بلندپروازی های کاذب و هرشکل اجبار غریزی و غیر غریزی ، محیطی و عرفی ، فداکارانه و بلاهت گونه مرا به کنش یا واکنش ای وادارد که به آن معتقد نبوده ام یا آن را در کل زندگی ام یا در برش ای از زندگی ام تحقیر کرده ام و کوچک دانسته ام . این یعنی اجبار ای در کار هست و تن دادنی در کار هست .

 

+ هدآ ک

 

هر آدم ای محصول اتفاقات ایست که بر او افتاده است . محصول انتخاب هایی که کرده است و زخم هایی که خورده است . هر آدم ای محصول نگاه هایی است که رد و بدل کرده است . محصول اشک هایی که نریخته است . حرف هایی که نزده است و خشم هایی که بروز نداده است . هر آدم ای محصول تلفن هایی ست که جواب نداده است ، قرارهایی که نرفته است . محصول تلخ صحنه هایی که دیده است و خواب هایی که از صحنه های ندیده ، دیده است . هر آدم ای محصول تعداد دفعاتی است که حس کرده است یکه بودن را ، تنها خودش و خودش زیر فشارها بودن را ، و نگفته است و درد دل نکرده است و به زبان نیاورده است من خیلی تنها هستم . هر آدم ای بیشتر از آنکه محصول اعتقاداتی باشد که به زبان آورده ،‌محصول اعتقاداتی است که هیچگاه راجع به آن ها حرفی نزده است . هر آدم ای محصول حس ها ییست که به تنهایی چشیده است . هر آدم ای ، هر آدم سخت و نیش دار ای محصول همه این هاییست که گفتم . این شکل نگاه شاید به نوعی نگاه دریدایی که پذیرفتن اش بسیار سخت است نزدیک باشد اما من منظوری کلی ندارم دلم نمی خواهد حرفم را اثبات کنم .

فقط خواستم بگویم امروز دیگر خیابان فلسطین یا بلوار کشاورز یا کریمخان یا انقلاب یا هر خیابان دیگری از این شهر که نقطه به نقطه اش هزاران صفحه را می تواند از وقایع سیاه کند ، دیگر خیابان های قبلی نیستند . دیگر فقط خاطرات شخصی مرا نمی سازند دیگر در حد رفتن به تئاتر شهر و خانه هنرمندان و کافه یا حتا در حد نی و چشمه و ثالث نیستند . این خیابان ها حالا برای من قسمت مهمی از خودم را تداعی می کنند که احساس خوبی به آن دارم . احساس خوب ای مثل همان حس که به فرزانه می گفتم خوشحالم که زمانی زندگی می کنم که هنوز می شود تنبور شنید یا سه تار هنوز می شود ظجریان و ناظری گوش داد یا هم شاملو را داشت هم مولانا هم حافظ باز کرد هم هم مدرن ترین شعر های قرن را . یعنی سال ها هم که بگذرد حتما نشانه هایی خواهیم یافت که با رجوع به این روزهای تلخ و آسیب با یادآوری این همه امیدواری و این همه اطمینان به باور خدا به باور پس از مرگ ، کامل می شوند . آهای همه آن هایی که حالا حد فاصل بیست و چند سالگی تا سی را می گذرانید ما نسل سوخته نبودیم حتا اگر هیچ کدام از آرزوها هم محقق نشود به این بلوغ می ارزید .


بامداد اولین روز پاییز - پس از تابستان هشت اد و هشت که من بدون پیشوند و پسوند نامش را " تابستان مملو " می گذارم .


+ هدآ ک

 

به اسم فاعل حمد که از زیباترین اسامی هست که می شود روی آدمی باشد . به حامد . حامد عزیز .

نگاه علاقه مندانه ات مرا وا می دارد تا پیش از آنکه گریه ای بلند گریه ای طولانی را شروع کنم دست ها یم بی اختیار به سمت چشمانم برود تا تو را از توی چشمم بیرون بکشم مبادا غمگینی پهناور من با تو لمس شود و تو را با این نگاه اریب از اینی که هستی بیشتر شبیه به جنگل های شمال کند که خیس و سرشارند انگار اما بی بلوا و پس از نیمه ی شب ابهت قریبی دارند که می خواهی همانجا تا آخرین روزهای این دنیا آرام بگیری ، جنگل های شمال مثل تو هستند مثل سکوت های معنی دارت که گاهی از آنها به شدت می ترسم و همان وقت است که تو حتما کاری می کنی یعنی کاری می کنی تا نترسم ، تو همیشه کاری می کنی تا من نترسم . دلم می خواهد برایت رازی را بگویم که چند وقتی است این اواخر مرا مشغول و حیران خود کرده است ، شاید باور نکنی اما حالاتی معصومانه داری که مرا بین بغض ای که به دیوار و در می زند خودش را و دوست داشتنی که انگار از بالا خیلی آرام می آید و می نشیند توی چشم ها و دست ها و لب هام اما به عجب می اندازد مثل اینکه قسمتی عجیب از زندگی را تجربه می کنم که ساکت و معصومانه برای لحظاتی انگار خودت نیستی خودم نیستی اصلا هیچ کس نیستی تبدیل به حجمی پاک می شوی که نمی دانم از کجاست از کجایی ... برای من که به قول تو مطلق نگاه می کنم به همه چیز اما همیشه جواب های نسبی می دهم و برای تو که نسبی نگاه می کنی به همه چیز ولی جواب های مطلق می دهی آنقدر مفهوم همه چیز یعنی هر چیز شاید متفاوت است که گاهی نمی فهمم کدام صحافی صفحات قطور مرا با تو وصل کرده است به این شب های مشترک که با خنده ی من بلند می خندی و با گریه هایم فرو می روی و من در حال همان گریه رنج می کشم از دیدن فرو رفتنت ، نمی دانم . حتا حالا بعد از چهارده ماه من هنوز هم نمی دانم چطور کنار هم قرار گرفتیم و روزها و شب ها و شب ها هرچه که کاغذهایمان را زردتر و کهنه تر می کند اتفاق های تازه ای میانمان می افتد . به ازای هر ساعت با هم بودن مفاهیم جدیدتری شکل میگیرند که گمان می کنم من از آنها عقب می مانم نمی رسم بفهمم همه چیز را و این برایم هم سخت است هم خوش . سخت چون نرسیدن همیشه سخت است و خوش چون چیزهایی هست که مهم نیست که می رسی بهشان یا نه مهم اینست که آنها هستند و از کنار خستگی و فرسودگی روزها ، پیروزمندانه عبور می کنند و ایجاد می کنند و مثل زنانی که اعتماد می کنند - و کاش همه می دانستند یک زن وقتی اعتماد می کند چه اتفاق قشنگی واقع می شود - درست مثل زنانی که اعتماد می کنند ما را ، من و تو را ، به دست تجربه ی مفهوم این دقایق ظریف می دهند . شاید خود تو هم نمی دانستی که من با همه دخترانگی ها مهیج و پر حس اما زن ای هستم مغموم که خیلی صبور - خیلی صبور یعنی تا نهایتی که می توانم بسپارم و می سپارم - لحظه ها را تک به تک احترام نمی کنم و هر چه زمان بگذرد به تعریف عشق شاید نزدیک تر می شوم و هیچگاه دلم نریخت و هیچگاه دستپاچه نشدم فقط تماشا کردم . من پسر جوان ای را تماشا کردم که مرد خوبی است مرد خیلی خوبی است .

من دارم خودمان را می بینم که آن اتفاق آرزویم می افتد و ما را با همین تازیانه ها با همین سخت و کش دار گذشتن زمان و به همه جا کوبیدنمان به آدم هایی رشد می دهد که من بسیار می پسندمشان .

تمام نمی شود . شاید تا همینجا هم خیلی ناپرهیزی کردم اما گمان می کردم کلمه های فقیر و شکسته و ناتوان من هم باید دین ای پرداخت می کرد .


نوشته ی ناقص ام را امضا به اسمی می کنم که آن شب بلوار کشاورز گفتی .

شیدا

+ هدآ ک

 

ما در تغییر دادن محل زندگیمان گمان می کنم که کار عجیبی کردیم .

ما از اکباتان در غرب تهران به شریعتی در شرق تهران و از طبقه یازدهم به طبقه همکف و از یک خانه نوساز به یک خانه -بسیار-قدیمی و از هم جواری با همسایه هایی با بچه های زیاد به همجواری با سالمندان زیاد و بی حوصله و جالب و خوش صحبت ( که از قضا دوتایشان هم سرهنگ از آب در آمده اند که کارد و پنیر هستند ) و از خانه ای که جای کم با کمدهای بسیار به خانه ای با جای زیادتر و بدون کمد(!) و از عادت به شنیدن صدای هواپیما به عادت به شنیدن صدای رفتگر محل که جارویش را حتا به دیوارهای خانه ما هم می کشد و صدای مدام اورژانس های نگران که فریاد می کشند " برو کنار" ، بده به راست" ، "راهو باز کنین " و از ترافیک صبح ها و غروب های اتوبان ستاری به ترافیک همیشگی همت حتا -ساعت یک ربع به بیست و چهار(!)-  و از آشپزخانه ای نقلی بی پنجره با کابینت های زیاد و هود و سینک بزرگ و آب چکان بزرگ و چند نوع چراغ با قابلیت های مختلف برای روشن کردن اش به آشپزخانه ای خیلی بزرگ با دو پنجره مربع شکل وکابینت هایی کم بدون هود و سینکی بزرگ بدون آب چکان و با دو مهتابی متقاطع و از سرویس و حمامی مجزا و خوب با حس ای بهداشتی به سرویسو حمامی که با مشقت و خرج فراوان امروز کاربردی هستند و از خانه ای با دوپنجره به خانه ای با شش پنجره در نقاط مختلف و از خانه ای که اتاق خواب واتاق فرهنگی اش ( شامل کتابخانه ها و فیلم ها و ... ) به خانه ای با اتاق خواب و اتاق فرهنگی مجزا و مستقل از هم و از اهالی اکباتان با سگ های زیادشان به اهالی شریعتی و شلوغی شان برای خرید از اریف لیم و روشه و از خانه ای در یک مجتمع با زنگی در ابتدای در ورودی به خانه به خانه ای بدون اف اف که با چند ضربه به شیشه از حضور کسی پشت در می توان مطلع شد و از شنیدن صبحگاهی صدای کبوترانی که لب پنجره می نشستند به صدای نوجوانان از کلاس گریخته ی نمیدانم کدام آموزشگاه که قرار تجریش گردیشان همیشه از پای پنجره اتاق خواب ما هماهنگ می شود و دعوای دخترانی که موبایلشان را روی دوست های پسرشان خاموش کرده اند و کسانی که از خرید روزانه برمیگردند و زیر سایه ی ساختمان ما و درست باز هم زیر پنجره ما برای رفع خستگی تمام تماس هایشان را تا جایی که موبایل اجازه دهد میگیرندغافل از اینکه من در جریان تمام شان قرار میگیرم هرروز یا یک روز در میان و صدای ویراژ موتور و بوق ممتد ماشین های شاکی پشت چراغ خطر میرداماد و گاهن سوت پلیس هم به همراه و صدای نود و شش نفری که روزانه بلند فریاد می کشند "آقا این کوچه بن بسته" و در ادامه "پس از کجا میشه انداخت تو شریعتی"و ... تغییر شرایط داده ایم .

به صورت کلی از وضعیتی در صد و هشتاد درجه به وضعیتی در سیصد و شصت درجه منتقل شده ایم .


+ هدآ ک

 

دلم غنج می رود برای روزهای شیدایی ام . و شیدایی را کاش بفهمید که شیدایی واقعا بی نظیر و ارضا کننده می بود در عین امتداد همیشگی با ناآرامی ابدی ام . دلم غنج می رود .

 

+ هدآ ک

 

دیگر همه چیز تمام شد تمام نشد . زندگی مثل سینه خیز رفتن تنها سرباز باقی مانده یک لشگر بزرگ است که دشمن احاطه اش کرده و او از نا همواری زمین برای پنهان بودنش تا آخرین لحظات استفاده می کندو مدام نگرانانه نگاهش به دنبال نشانه هایی از دشمن است که مبادا به آن سمت و سو آرنج هایش را بگذارد و تن اش را بکشد . زندگی اتفاق بدی نیست که برای بشر می افتد . اما اتفاق سختی است شاید به همین خاطر که اتفاق سختی است اتفاق بدی نیست اما آدم هایی که من می بینم آدم هایی هستند که پر از شکایت پر از شکوه و گلایه و خستگی اند آدم هایی که خیلی زودتر از پیشنیان خود خواهند مرد خیلی زودتر از پدران و مادران خود معده دردهای عصبی دارند خیلی زودتر از آنها دست هایشان می لرزد خیلی زودتر از آنها پوست هایشان خراب است کدر و خسته و چشم هایشان مات و حرف هایشان بی امید . خیلی زودتر از قبلی های خود هرشب و هر روز با کابوس می جنگند ، خواب راحت ندارند . خیلی زودتر از آنها به فرار فکر می کنند و افسرده می شوند . خیلی بیشتر از آنها باید به دکتر بروند خیلی بیشتر از آنها مخدر های جدید استفاده می کنند خیلی سخت تر از آنها اعتماد می کنند خیلی به ندرت آرام می گیرند و یا اصلا نمیگیرند و این آدم هاییکه من میبینم همه انگار احتیاج دارند جایی گوشه ای توی جوبی حسابی استفراغ کنند و مثل گریه های بعد از استفراغ های سخت همانجا بنشینند و مدت زیادی را بلند گریه کنند تا این سینه های بسته و خفه کمی هوا بگیرد . آدم هایی که من دور خودم می بینم از بسیاری لذت های معمولی محرومند . برای من سفر مقوله مهمی بود ( هست ؟) سفر از زندگی این آدم ها حذف شده چون سفر سخت شده چون تو نمی توانی سفر بروی نمی توانی یعنی یا پولش را نداری یا وسیله اش را نداری یا وقت اش را نداری یا جان اش را نداری یا یادت رفته لذت ببری . برای من اسکناس هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت این اندازه که امروز می بینم می فهمم و لمس می کنم مهم نبوده است و این اتفاق غم انگیز من است . شکست خوردن من در برابر تمام تفکرات فانتزی و ایده های آرمانی ام بوده است . و اینطور می شود دقیقا روند به همین منوال است که به کارهایی رو می کنی که دوست نداری به شیوه ای دست می آویزی که اعتقاد نداری به سمت ای می روی که که خودت را دیگر در این موقعیت نمی پسندی و به ماجراهایی کشیده می شوی که تفکر که آرامش روحی که یادگیری و یادگیری و آموختن آنقدر کم ارزش می شود که بارها بغض ات را فرو می دهی و سعی می کنی تکرار کنی که زندگی صدای دستگاه جوشکار ای است که دلش میخواهد پاهایش را توی آب های خنک یک چشمه کند و " ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم " بخواند و دل اش مسجدی بخواهد که واردش که می شوی حس غربت تمام وجودش را نگزد ولی هرروز جوشکاریمی کند و فردا و پس فردا و تمام فرداهایی که می آید با امروز با دیروز و با تمام دیروزهایی که رفته است هیچ فرقی ندارد به غیر از فرسوده شدن تدریجی توی تلاش هایی که به هیچ کجا ختم نمی شود و محصولی در کار نیست . یک جامعه زمانی نیروی خود را از دست داده است که تعداد جوشکارهای به این شکل اش اینقدر زیاد باشد که امیدشان را برای آینده ای داشتن توی مفاهیمی مانند سرزمین خود وطن خود و خاک خود از دست بدهند . این روزها ، روزهای جوشکارانی مثل من است که دیگر میلی به جوش دادن هم ندارند و کم کم دیگر جوش کاری هم نخواهند کرد . این روزها ، روزهای اوج جوانی و شور بیست و چهارسالگی نیست . این روزها ، روزهای رکود و حسرت و افسوس افسوس کردن است و من فاتحه ای خوانده ام بر آن همه شوق آن همه استعداد و هوش و توانائی آن همه نشاط و اعتماد به نفس آن همه ایده و آرمان آن همه آرزوهای بزرگ و فوق العاده که حتا ذهنی ماندنشان هم موتور خوبی بود که می توانست سالها هیچ کس را این همه نیازمند علوم پزشکی و روان پزشکی نکند .
من برای جایی که در آن زندگی می کنم متاسفم برای این همه بی ثباتی در شغل در مخارج و گرانی در عدم وجود شادی در عدم وجود برنامه برای زندگی در عدم وجود فرداهای روشن متاسفم برای رکودی که من و امثال مرا بی حس و کرخت مانند بیماری که از باغچه خانه اش هم دگیر حال اش به هم می خورد متاسفم . من برای امیدی که در من و امثال من - به سختی - کشته شد متاسفم برای اینکه زندگی دو نفر که تلاش می کنند برای با هم زندگی کردن و اینقدر خسته و بی نتیجه می مانند متاسفم .من برای تمام سیاه نویسی های این دوره ام متاسفم . برای احساس هیچ نداشتگی ام متاسفم برای غمگین شدن های مادرم وقتی عصبیت های مرا می بیند متاسفم برای خستگی پدر برای این همه دوندگی به امید زندگی راحت تر برای خانواده اش متاسفم برای اینکه اینقدر هر شروعی توی این کشور غیر ممکن شده است متاسفم . برای نا امیدی به آینده که توی تمام حرف های ما و دوستانمان است متاسفم . برای بیهودگی زندگی هایمان متاسفم و برای تمام این تاسف ها هم متاسفم . من آدم متاسف ای هستم .

 

از فرسودگی ها / بیست و شش مرداد ماه هشتاد و هشت تلخ

+ هدآ ک

 


برای اتفاقی برای حس ای ، اشتیاق داری . خیلی اشتیاق داری .آنقدر زمان می گذرد و آنقدر درگیر مشکلاتش میشوی که فرسایش ، کاری را که با کوه هم می تواند بکند با اشتیاق تو می کند و وقتی اتفاق می افتد حس می کنی ومیرسی میبینی دیگر اشتیاقش را نداری و این از تلخ ترین بدترین و بی رحمانه ترین تقاص هاییست که نمی دانم به چه بهانه ای پرداخته می شود . اینکه همیشه دیرتر رسیدن و سخت تر رسیدن برابر شده است با شیرین تر شدن محصول خاصیت اش را از دست داده است . یعنی هوا تاریک است و سکوت است همه جا که یار مرا ی ناظری را می گذاری و بدون انجام دادن هیچ کاری که موازی با گوش دادن به دقت به موسیقی و تکرار شعر عجیب مولانا توی ذهن ات گوش می دهی و به دیوارها و تابلوها و فیلم ها و ویولون ناکوک و کتابخانه های خالی نگاه می کنی و وقتی که صدای ماشین ها زیاد می شود نگاه می کنی می بینی ساعت از هفت صبح گذشته است و نور بیرون از لای درز روزنامه های روی پنجره معلوم است .


صبحگاه روز هفدهم مرداد ماه هشت اد و هشت .

 


یار مرا
غار مرا
عشق جگرخوار مرا
یار تویی
غار تویی
خواجه نگه دار مرا
نوح تویی
روح تویی
فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی
بر در اسرار مرا
نور تویی
سور تویی
دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی
خسته به منقار مرا
قطره تویی
بحر تویی
لطف تویی
قهر تویی
قند تویی
زهر تویی
بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی
 خانه ناهید تویی
 روضه امید تویی
 راه ده ای یار مرا
روز تویی
روزه تویی
حاصل دریوزه تویی
آب تویی
کوزه تویی
آب ده این بار مرا
دانه تویی
باده تویی
جام تویی
پخته تویی
خام تویی
خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی
راه دلم کم زندی
راه شدی
تا نبدی
این همه گفتار مرا

مولانا

+ هدآ ک

 

دهلیزی لاینقطع
                      در میان دو دیوار،
و خلوتی
           که به سنگینی
چون پیری عصا کش
                          از دهلیز سکوت
                                               می گذرد.
وآنگاه
آفتاب
و سایه ای منکسر،
نگران و منکسر.

خانه ها
خانه خانه ها.
مردمی،
و فریادی از فراز:
شهر شطرنجی!
                       شهر شطرنجی!

دو دیوار
و دهلیز سکوت.
و آنگاه
         سایه ای از زوال آفتاب دم می زند.

مردمی،
و فریادی از اعماق:
مهره نیستیم
                  ما مهره نیستیم!


کوچه - ا.بامداد


و مثل یک درد که از لوله هایی بین مغزها منتقل می شود توی تمام مشاعر وحواس پخش می شود مدام دردها کهنه تر و پلاسیده تر و مستعمل تر می شوند . ما نسلی بودیم که به هیچ چیز اصیل نرسیدیم هر چیز که گیرمان آمد دست خورده بود . تناقض مثل ماست و خیار کنار غذا یا ترشی که با سرویس توی سینی رستوران به سمتت می آید با تمام وعده ها جدید و قدیم با تمام شکل های گوناگون آموزش توی حلقمان شد و ما به مرور پس از بلوغ به دسته هایی تقسیم شدیم . دسته هایی که هرکدام پس زمینه غم انگیزی را توی دغدغه ها انگار به زور غرق شدن می خواهند ندیده بگیرند و این غرق شدن در هر چیزی انگار ممکن بود جز حقیقتی که بکری اش از همان اوایل حسرت ثابت زندگی همه مان بود . هر مسیری را که هر که رفت و هر کجا که هر کدام ایستاده ایم و تمام آنهایی که از اواسط پنجاه تا اواسط شصت حالا قشر فعال این جمعیت هفتاد میلیونی را تشکیل می دهند مورد به مورد می توانند مطالعه شوند و باعث تعجب محققان باشند . باید زندگی کرده باشی . باید اینجا زندگی کرده باشی . مدرسه رفته باشی . کانون پرورش فکری تنها تفریح سالم بچگی ات باشد . باید ذوق کرده باشی برای برنامه کودک ساعت چهار . باید پشت کنکور مانده باشی باید هزار بار وسوسه رها کردن درس و مشق را می داشتی . باید آلودگی هوا را هرروز بررسی کرده باشی . باید توی ترافیک های بی انتها ساعت ها ایستاده باشی و آخر ماشین ها را ندیده باشی و ساعت هایت به تدریج پرپر کرده باشی . باید سر و کارت به حراست دانشگاه افتاده باشد و نتیجه گرفته باشی که حراست به معنی محافظت از دانشجو و دانشگاه نیست . باید تحصن کرده باشی فیلمت را گرفته باشند باید احضار شده باشی باید تعهد های دروغ داده باشی باید باید توی دانشگاه های اینجا درس خوانده باشی تا بدانی چطور می شود که همه چیز را در دانشگاه می آموزی غیر از دانش . باید دهه شصت نامجو را شنیده باشی و اگر اشکی نریخته ای ، آهی کشیده باشی . باید تحقیر شده باشی . باید فراوان تحقیر شده باشی و توی کوچه های خلوت گریه کرده باشی . باید هزاران بار توی تمام سالها گفته باشی حیف بابا که اینطور پیر شد حیف مامان که اینطور سریع شکسته شد و حیف ما که معلوم نیست چه ترکیبی هستیم . باید بالای پشت بام چند نفری جمع شده باشید و گفته باشید که راضی هستید از اینکه بعضی کتاب ها را زودتر از سنتان خوانده اید و بعضی اتفاقات را زودتر از خیلی تداول ها درگیر شده اید و راضی هستید از اینکه حتا وقتی سر کلاس استادی بگوید کسی هست متولد شصت تا شصت و پنج توی این کلاس و هیچ کس دستش را بالا نکند و شما هم بی حال به منظره بیرون کلاس زل زده باشید و بعد استاد ادامه دهد که بچه هایی که متولد این سالها هستند به خاطر خیلی اتفاقات طی این سالها برایشان همیشه امکانات کم است و شما پوزخند بزنید . باید توی صف های طولانی صف های خیلی طولانی ایستاده باشید . باید مدام بگویید جهنم اگه بنزین آزاد شد ماشین نمی خوایم و توی دلتان فکر کنید پس کمتر می توانید مسافرت هم بروید حتا . باید برچسب های مختلف را تجربه کرده باشید . باید کتک خورده باشید . اوه بله باید کتک خورده باشید و باید خجالت کشیده باشید از رکیک ترین کلماتی که به راحتی از حافظ جان و مال شما در یک نظام مقدس به سمتتان شلیک می شود . باید هندوانه کیلویی دو هزار تومان را توی وانت ها دیده باشید . باید قیافه های کارمندوار و خسته را هرروز توی اتوبوس های کج شده از مسافر با کمک های در رفته دیده باشید . باید حتا زن بوده باشید توی تمام این سالها و زن بودنتان را از نگاه ها و حرف ها و فروشنده ها خیلی بیشتر درک کرده باشید تا از خودتان . باید  برای جواب یک میل دادن حتا مجبور باشید دنبال فیلتر شکن بگردید و با زحمت این کار را انجام دهید . باید شب ها ساعت ده به همراه الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور و ... صدای موتور هایی که وحشیانه گاز می دهند و شما می ترسید را شنیده باشید و از دور وقتی صدای بوق ممتد ماشین ها پشت بلوک های اکباتان می آید لبخند زده باشید . باید مدام تذکر بشنوید . باید مدام ارشاد شوید . مدام دیگران تصمیم بگیرند که شما چگونه باشید و چطور نباشید ، چه چیزی را بگویید و چه چیزی را اگر گفتید دهانتان را طاهر کنید باید دیگران تصمیم بگیرند که اصلا شما باشید یا نباشید ... باید تمام اینها و خیلی های دیگر را با هم توی یک ظرف بریزید تا آن وقت بشود فهمید چرا دغدغه های ما این ها شد و لذت هایمان آن ها شد و خستگی هایمان اینطور شد و عشق هایمان آنطور شد و خندیدن هایمان این طعم را داشت و گریه هایمان آن مزه و و امیدمان روشن و خدایمان بزرگ .


به حساب به هم ریختگی ها - اواخر تیرماه هشتاد و هشت

+ هدآ ک

 

پیش از هر چیز ، رژیم های توتالیتری حق حیات برای احزاب و گروه های سیاسی رقیب قائل نیستند و به آزادی فردی نیز اعتقادی ندارند ، تحمل بخش های خودمختار در زندگی و فرهنگ با ذات توتالیتاریسم تناقض دارد . در عین اینکه روساخت ایدئولوژیکی ممکن است قصد رسیدن به شکل والاتر و قطعی تری از آزادی برای همه داشته باشد ، اما پیامد های عملی آن الغای آزادی های شخصی و نفی همه فعالیت های خارج از چارچوب دولت و رژیم است. افراد و گروه ها باید در یک نظام اجباری بسته که بر حسب نظم آتی دولت و جامعه تعریف شده است گرد هم آیند و با حس ایدئولوژیک انجام ماموریت برای ملتی بزرگتر ، نژادی بهتر و طبقه ای مسلط بسیج شوند . این امر ناشی از این است که در توتالیتاریسم حکومت در انحصار مطلق یک حزب ، یک دار و دسته سیاسی ، یا یک «رهبر» است . این حاکمان برتر که به خود آرایه ی خطاناپذیری می بندند خواستار نوعی ستایش شبه مذهبی از سوی توده ها هستند;حزب-یا «رهبر»- همیشه بر حق است و نشانه ی اعتقاد تازه ای به اجماع مطلق،و یکسانی محض رهبری و توده هاست .


فرهنگ اندیشه های سیاسی - ترجمه خشایار دیهیمی


کاش چشم هایم بودی . می بستمت . می خوابیدمت . می مردمت و دیگر هرگز باز نمی شدی .
بس باش ای روز . بس باش . صدای راوی داستان دیوار سارتر می آید که مدام خود را مقاوم می کند با القاهای برخاسته از خودش و حس قدرتمندی که به تمیزی از آن نام می برد . من در جریان شدم . من دیدم که افتاده بودم وسط جریان و سعی می کردم گیجی و اضطرابم را نشان ندهم . من مثل خدایی نا امید بالای سر مخلوق زل زده بودم به حیرانی غم انگیزش که جریان مثل گردبادی خونسرد او را احاطه کرده بود . صدای زویی داستان سلینجر می آید که خیلی زجر می کشد تا چیزی را به کسی برساند . درد همیشه شدید نیست . گاهی درد خودش را می چپاند توی خونی که می رود به سمت قلب و بازمیگردد به رگ . توی بازی های وحشیانه ای که با روان لت و پار مخلوق می شود . جای بیست و چهارسالگی با چشم های اشک و بوی اشک آور ماندگار می شود . خواب نمی دیدم . من می دویدم ولی جلو نمی رفتم . او مرا از پشت با تمام قدرت مردانه اش گرفته است و سر و پاهایم بدون اینکه کمرم از قفل دست هایش خلاص شود تکان می خورند و فریاد می کشند و فرار می کنند و دوباره برمیگردند و باتوم هایی که پرتاب می شوند و تعقیب و گریز ماشین ها و پنهان شدن توی خاموشی کوچه و زیر درخت ها . همسایه های احمد محمود گاهی بی صدا پرت می شود و فقط صدای تعداد زیادی موتور که با خشونت گاز می دهند و وقتی می خواهی از اتوبان خارج شوی پسربچه اخمویی با تشر می خواهد که چراغ ماشینت را خاموش کنی و تو نگاه تک و توک تیرگی هایی که تازه بالای لب و کنار شقیقه هایش سبز شده اند می کنی و قلبت تند می زند و سعی می کنی نگاه نکنی به تمام تجهیزاتی که به کمرهای تمام این پسربچه های پر شده از خشم و حیوان صفتی که نمی دانی از کجا این همه بی رحمی توانسته رشد دوانیده باشد و دست های آلوده شده شان به جراحت های بی گناهی که نشر می دهند .. چقدر همه باید برای مادرهایمان بگرییم.  صدای گریه و فریاد از داستان ما می آید . اتفاق خوبی افتاده است . اتفاقی که باعث می شود تنها دقایق بعد از نیمه شب که ناگهان کدام قسمت رسانه بسیار ملی قسمتی از دعای چمران را با صدای خودش پخش می کند که به صورت التماس واری از خدایش می خواهد که او را به ظلم نرساند و من اشک می ریزم .اتفاق خوبی افتاده است . به قول فرزانه رشد با همه دردی که دارد در دوره هایی این چنین اتفاق می افتد . اتفاق خوبی افتاده است و خدای ما بزرگتر است .





+ هدآ ک

 


غروبه راه دوره وقت تنگه
زمین و آسمان خونابه رنگه

ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهیدونه دل من

نداره ره به آبادی رفیقون
بیابون در بیابونه دل من


فریدون مشیری - شعر تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب


اجرای پویا محمودی از اینجا


+ هدآ ک

 

به خویشتنداری فکر کنید . خیلی فکر کنید . به تمام جملاتی که در راستای القای قوی بودنتان به شما شلیک می شود مهربانانه و دلسوزانه فکر کنید . به تمام کارهایی که فکر می کردید با انجامشان از خیل عظیمی متمایز می شوید فکر کنید . به یک دسته نخ درهم پیچیده فکر کنید که سالها نشسته اید و با حوصله و وسواس حداکثر سعی کرده اید نخ ای را از بقیه جدا کنید و گره هایش را باز کنید که کسی نداشته است . به زبان خودتان فکر کنید به کلماتی که بیشتر استفاده می کنید به کلاماتی که مختص شماست . به آدم هایی که در طول هفته به یادشان می افتید . به چطوری ؟ من خوبم تو چطوری ؟ فکر کنید . به قیافه تان فکر کنید . به موهایتان آرایش تان به انتخاب لباس هایتان . به خوراکی های که در طول یک روز می خورید یا حتا دلتان می خواهد بخورید ولی نمی خورید . به دکترهایی که به آنها مراجعه می کنید . به ذهن خودتان فکر کنید وقتی که درد ها و نشانه های مرض ها را پیش دکتر بازگو می کنید . به نحوه لباس عوض کردنتان فکر کنید . به عکس العملتان در مقابل فصل ها فکر کنید . به رانندگی تان توجه و دقت کنید . به آدم هایی که دوست ندارند شما را متفاوت با آنچه پیدا کرده و شناخته اند فکر کنید . به تمام حس هایی که نمی گویید و به تمام حس هایی که می گویید فکر کنید و بعد دقت کنید که کدام ها را نمی گویید و کدام ها را لو می دهید . به تظاهرهایتان خیلی فکر کنید . تظاهر به خوشحالی تظاهر به عصبانیت تظاهر به رضایت تظاهر به علاقه تظاهر به غم تظاهر به خستگی تظاهر به اخلاق تظاهر به مقاوت تظاهر به بی قیدی تظاهر به بیماری تظاهر به تظاهر ... ! به لبخند های با دلیل و بی دلیل تان در مواقع بیداری فکر کنید . به راه رفتنتان به سمت مکان های مختلف فکر کنید . به سمت خانه به سمت دانشگاه به سمت مغازه لباس فروشی به سمت خانه اقوام به سمت کافه به سمت نمایشگاه کتاب به سمت دستشویی به سمت پنجره به سمت تخت خواب به سمت دری که باز کنید به سمت دری که ببندید به سمت فرهنگسرا به سمت کلاس درس به سمت جلسه ای که امتحان دارید به سمت کسی که می خواهید او را بغل میگیرید به سمت کسی که می خواهید از او سوالی بپرسید و ... به سردردهایتان دقت کنید درواقع به تفاوت میان سردردهایتان دقت کنید درست مثل تفاوت در گریه های نوزادان که هر یک دلیل مخصوص به خودش را دارد به سردردها یا معده درد هایتان حتا دقت کنید . به بیدار شدن هایتان دقت کنید . به خواب رفتن ها و خواب نرفتن هایتان دقت کنید . خیلی بیشتر از آن است که من بگویم که من بنویسم . خیلی باید دقت کرد یعنی درواقع باید آنقدر دقت کرد که بدون هیچ توجیه روانشناسانه و جامعه شناسانه و بدون اینکه گردن خانواده و دوست و شرایط زندگی بیندازید قبول کنید که بر اساس همه این دقت ها فقط یک حقیقت باکره بیرون می آید و آن این است که قوی نیستید حتا اگر تا به حال جا نزده اید اما قوی نیستید . شما قوی نیستید .


+ هدآ ک

 



نشسته بودی گوشه اتاق و با قیچی توی دستت بازی می کردی . انگشت هایت قیچی را نوازش می کرد و قیچی خیلی سریع باز و بسته می شد انگار دو تا آدم که هرچقدر یکی به هرچه می زند نمی تواند دیگری را رام کند . با لبهای بسته آهنگی را انگار مرور می کردی و صدایش توی اتاق خالی اکو می شد . پاهایت را به شدت به هم فشرده کرده بودی و موهایت به هم ریخته و نا مرتب و تیز شده هر کدام به سمتی بودند و آندقر بلند نبودند که روی شانه هایت را بپوشانند . شانه های لاغر و بازوهای باریکت را می شد راحت دید . نور اتاق طوری بود که سایه مژه هایت روی صورتت می افتاد . سینه هایت پشت زانوهایت معلوم نبود ولی چانه ات که روی زانوی سمت چپ ات قرار گرفته بود جمع شده بود . مطمئنم که دیوار یخ بود و تو که همزمان در تماس دو دیوار بودی باید حسی از سرما را دقیقا وقتی نشسته بودی و تکیه داده بودی تا زمانی که از گرمایت گرمش کنی حس کرده باشی . چیز دیگری ندارم که از این صحنه بگویم جز اینکه حسی به من می گفت تمام کرده ای .

 


+ هدآ ک

 

نوشتن این هایی که در ادامه می آید نه به میل و رغبت من است که اینجا نوشته شود چرا که خصوصیت هیچ معنی ندارد وقتی آن را اینقدر راحت شریک شوی که البته من نیت ای خصوصی ندارم و گمان می کنم مشترکات اش بیشتر از خصوصیت اش هست و نه شاید از صافی قوانین خودساخته من رد می شد که نوشته شود یا اصلا چرا باید نوشته شود اما لحظه ای هست که دست به نوشتن رفته است و متاسفانه با حالی که هر کلمه مکتوب سندی است علیه نویسنده اش اما لحظه اتفاق افتاده است و کلمات زیر صرفا نجربه انگارانه نوشته شده است و هیچ ردی از ابتذال همه گیر به اشتراک گذاشتن درد دل ها و دلتنگی ها و غروب های جمعه ندارد . جمله هایم را می دهم به خودم و به ح.ی.ن و به ف.ف و آنهایی که فریاد شجریان را شنیده اند وقتی صدایش به تلخی می خواند " روزهای سخت بیماری " .

همه چیز مثل لی لی بود . سنگ را می انداختی و باید در خانه جای می گرفت . لی لی می رفتی و توی خانه ای که سنگ ات را انداخته بودی پا نمی گذاشتی . سنگ را برمیداشتی . خانه ها را تا آخر می رفتی ، دور می زدی و بر می گشتی و خانه بعد و همه چیز تا یک وقتی لی لی است . یعنی تا وقتی لی لی است که بازی خانه ای نداشته باشد که مثلا سه دور در آن خانه مجبور باشی بمانی یا از چند دور بازی محروم باشی یا تاس نریزی یا توی پارکینگ و زندان بمانی . زمانی که معلق می شوی بازی تعطیل نمی شود اما اتفاقی می افتد مثل اینکه به کامپیوتری که فقط صفر و یک را می شناسد عدد چهار را وارد کنی و او معطل شود نفهمد نداند . معلق شدن فصل بدی است . اتفاقی که برای من افتاد معلق شدن بود و من این را بسیار خوب تشخیص داده بودم و بدترین قسمت ماجرا همین بود که من تشخیص می دادم و تمام روند تدریجی تعلیق و تعلیق تر را به خوبی تمیز می دادم حتا بررسی می کردم و انگار قسمت های مختلفی از بدنم به نوبت شروع به از کار افتادن می کردند پس من هر روزی که می گذشت از کمک کردن به خودم و بیرون کشیدن خودم از این تعلیق مردابانه ناتوان تر بودم . تشخیص دادن هایم باعث شده بود زمان های معدودی که افراد دیگر سعی می کردند مانعی ایجاد کنند تا این پروسه اگر متوقف نمی شود لااقل کندتر شود را به شدت سریع می فهمیدم و اینطور بود که درمان ها و کمک های بیرون باطل می شد چرا که من در همین زمان بود که عمیقا فهمیدم آدم هایی با مقداری هوش و مقداری لجبازی بسیار سخت معالجه هستند و من با تمام پیچیدگی هایی که در طول تمام سال ها برای خودم تنیده بودم خودم را به همچین قسمی از آدم ها هر لحظه نزدیکتر کرده بودم . مورد بسیار عجیبی که تجربه کردم این بود که نقطه اوج یک روند تخریب هیچوقت نقطه ای نیست که کسی خودش را بکشد یا فرار کند یا پرخاشگری هایی با فواصل کوتاه از هم داشته باشد نقطه اوح دقیقا جاییست که همه چیز فرو می نشیند و تهی کلمه مناسبی است شاید . هیچ چیز اهمیت بالایی ندارد . جزییات اعصاب خورد کنی هستند که قدری مهم تر می شوند و آدم به ندرت برای اثبات خودش به آنها توسل می کند تا خودش را یادش بیاید . اکثریت آدم ها روند به اوج رسیدن بیماری را سریع تر می کنند با خنده هایشان با حرف هایشان با حساسیت هایشان با توقعاتشان که مثل همیشه خاک و آوار است که بر سر روزهای سخت بیمار می ریزد . من هیچ مقاومتی نمی کردم و هر روز دوری ام از آدم ها مسجل تر و شکل گرفته تر می شد و حس های خیلی متفاوت و عجیبی را با خواب ها و کابوس ها توی خودم پیدا می کردم . نشانه هایی که بروزشان امضا می زد به وخامت این سرطان روحی برای خود فرد خیلی شفاف می شد و من توی این جابه جایی شخص های مفرد و جمع و اول و سوم فقط سعی می کنم طوری توضیح دهم که اگر چند روز دیگر برای اولین بار - که ویرایش همیشه چیزهایی را میگیرد پس من ویرایش نمی کنم و ویرایش را هم تایید نمی کنم - دوباره این جملات را خواندم بتوانم حس کنم که تدریج گرفتن یک اتفاق به مراتب خطرناک ترش می کند و عمیق تر و تودرتو تر و دیر علاج تر .

آرمان و آرمانی نگاه کردن موتور رونده ی بیماری بود یعنی اینقدر موثر بود که اگر من یا همان فرد بیمار آدمی با این همه ایده آل و نگاه های فراواقعی نبود مطمئنا یا اصلا این اتفاق نمی افتاد یا در یکی از مراحل ابتدایی متوقف می شد و مثل باقی آدم های اطراف به یک نیمه مریض معمولی تبدیل می شد و می ماند یا نمی ماند آنقدر مهم نبود . اما من مطمئنم که آرمان و مطلق ها و افسانه سازی های خیر و شر ذهنی و اخلاق گرایی مفرط و رنج از واقعیات و گیج شدن توی نظریات قرن هجده و قرن بیست ای به صورت پررنگی فرد را به سمت بیماری سوق می دهد و بدتر اینکه هرچه بیماری شدیدتر می شود آرمان ها له تر و ایده آل ها نا ممکن تر و خسته تر به نظر می آیند و هیچ چیز آدم را نجات نمی دهد انگار . شاید من خیال می کردم که تعلیقی اتفاق افتاده حتا ، چرا که پس دکارت یا لاکان نباید کسی را معلق است آزار دهد و فرد معلق در اولویت بندی حتما از تعلیق خود باید رنج ببرد تا از قیاس نگری .

گمان می کنم باید خلوت کرد . باید از مزاحمت های حشره مانند آدم ها در امان ماند و ساعات طولانی بی وقفه فکر کرد . باید چیزی برای چنگ زدن باشد و آن چیز برای کسی که بارقه های عرفان را زنده می بیند نباید اینقدر ناتوان شود پس قسمتی از اشکال در فراموشی ارادی است که فرد با کرختی آن را به سمت خود می خوند و سعی می کند تا با خریدن اندازه ها و رنگ های مختلفی از سرگرمی های کوچک و ارزان قیمت از هر کجا که بشود - هر کجای ناراحتی که بشود - خود را در این کرختی خطرناک نگه دارد . من گمان می کنم باید خلوت کرد و این خلوت حتما با چیزهایی همراه است که بیماری را بسیار دورتر می کند و من را از این فردیت بیمار به سمتی می برد که شاید با خیلی دست ها بتوانم ببرم و نگران حکم نباشم .

هدا.ک

بامداد سی و یک ام بهار هشت اد و هشت خورشیدی


+ هدآ ک

 

نور چشمم را می زند . حالاها دیگر نور به هیچ درد من نمی خورد . چشم های همیشه قرمزم را نور انگار نابود می کند . وسط تمام خاطرات خاموش شده ام وسط تمام لحظاتی که من نمی دانم  با آنها چکار کردم وسط تمام  ِ تمام شده هایم نور کمرنگ قرمز می افتد و من غمگین و ساکت می شوم . نور نابود نکرده است . نور آنقدر قوی نیست . نور فقط همه چیز را کمی دورتر برده بود و این موقتی بودن بارها در زندگی برای من سخت تمام خواهد شد . نور چشمم را می زند . چشمم را می بندم . توی خیالم کسی دستش را می جود و ناقص می کند . بعد می نشیند و عزای خودش را به جا می آورد مخفیانه . مخفیانه . نور پخش می شود روی تمام امروز و من چشمم را بسته ام . نور قرمزی در کار نیست و من چیزی را نمی بینم . اینبار کسی انگشت اشاره اش را توی چشمش می برد و کره ی چشم اش را در می آورد . حالم بد می شود . لای چشم ام را باز می کنم . نور وحشی و بی رحم  . چشمم را به حالت بسته بر می گردانم . کسی چیز بسیار داغی را به گوشه لبش زده است و گوشه لبش خون آلود و له شده است . چشم هایم را باز می کنم . باید گریه می کردم .

+ هدآ ک

 

به " نیست "

چشم هایت شناور بودند
نگاهم می کردی و خیس می شدم
دست هایت جامدبودند
مرا نگاه داشته بود ای
سیاهی و خیلی سیاه
کوچک ام
اینجا این رحم تنگ و تیره
کوچک تر ام
دود می کنی
کوچک ترین ام
پیدایم نکردی دیگر هیچ وقت


بامداد سی ام دی ماه هشت اد و هفت خورشیدی

+ هدآ ک

 

آستین لباسش را با دندان شکافته بود و ازهوای سردی که به داخل نفوذ می کرد نمی ترسید - نمی لرزید - . بی هوا وسط خیابان می دوید و گاهی زمزمه می کرد اشتباه می کنید . خیلی اشتباه می کنید . شما هیچ کدام نیستید . شما هیچ کدام نبوده اید . شما هیچ کدامتان از شکستن یک خط اینقدر احساس عذاب نکرده اید و فکر های خبیث گاه و بی گاه نداشته اید . هیچ کدامتان به تمام کردن به شروع کردن - از هیچ نقطه ای که معنی دارد - دچار نبوده اید . شما هیچ وقت در را برای هیچ غریبه ای باز نکرده اید . شما گناه نکرده اید . شما خرد و کثیف اید . شما دمدمی مزاج و سطحی بوده اید . شما جوگیر و ترسو اید . شما مدام اظهار نظر می کنید . شما نیستید . نبوده اید . آستین خیس از آب دهان اش به مچ دستش که می خورد یخ می کند .

+ هدآ ک

 
موهای تیره ی نرم ِ رنگ نشده ی کوتاه بدون هیچ موگیر و آرایشی و یک نگاه ِ رو به بالای اریب که شاد نیست . دخترک توی دلش همه را مسخره می کرد و تمام وقت های دلسوزی اش برای چیز ها و آدم ها و می دانست که خودخواهی غیر منطقی اش در محبت کردن ارضا و آرامش می کند و وقتی ماشین را جای خلوت ِ بدون منظره ی ویژه ای نگه می دارد و به هیچ جای دور یا بالایی خیره نمی شود هزار بار بغض می کند و گریه نمی کند و فکر می کند تمام قهرمان ها مرده اند تمام اهداف والا از بین رفته اند تمام حس های عمیق خشکیده اند ، ماشین را روشن می کند و به دانشگاه می رود . اینگونه است که عاشق کهکشان می شود اینگونه است که درخت ها را بیشتر از آدم ها و آدم ها را بیشتر از حرف هایشان و حرفهایشان را بیشتر از صداقتشان و صداقتشان را بیشتر از شادی هایشان و شادی هایشان را بیشتر از کمبود هایشان و کمبودهایشان را بیشتر از پوچی هایشان دوست دارد . اینگونه است که مدام یخ می کند مدام می لرزد و مدام حس ضعف می کند مقابل خواب هایش و تاسف می خورد برای هر قدم بی معنی دیگری که بر می دارد تا روز بگذرد تا فردا فیلم جدیدی را شروع کند تا حالش بهم بخورد از اینکه حتا حرفی بزند از دلتنگی از افسردگی از نوستالژی از تلخی و از تمام مفاهیم مد روز . بالا بیاورد روی تمام دخترهای هیچی ندانی که عصر ها هرطور شده خودشان را به خانه هنرمندان یا یکی از کافه های انقلاب می رسانند و تف بیاندازد روی پسر های مو بلند و بی قیدی که با تمام حرف ها و مزخرفات روشنفکریشان از دیدن داف های تهرانی با بوت های بلند و سکسی شان از خود بیخود می شوند و برای لحظه ای لاس زدن با قیافه های رنگ آمیزی شده و لب های ورم کرده و دماغ های رو به بالا و ابروهای از وسط تیغ زده و کمرهای لاغر و مریض آنها تمام مفاهیم فلسفی ذهن شان له و لورده می شود . تهوع ای که دنیا و موجودات ریز و درشتش به دخترک می دهد گاهی غیر قابل تحمل می شود . گاهی دلش می خواهد توی دیری مثل دیر اشک ها و لبخند ها با آن تپه های سبز اطرافش و آواز خواندن های یواشکی قهرمان داستان اسیر شود و هیچ چیز دیگری نبیند و خستگی اش از سمت و سوی همه چیز به یاس را به تنهایی بدون افزودگی های دائمی روی شانه های خودش بکشد و قسم می خورد که کمک نمی خواهد . شاید خدا به شدت از کار افتاده و پیر است و دخترک از او هم کمک نمی خواد . دخترک با ماشین اش به صورت افقی از روی یکی از هزار پل توی این شهر رد می شود تا وقتی از بالا روی سر یک ماشین دیگر فرود می آید باور کند که همه چیز تمام شده است .
+ هدآ ک

 

می دوید و تعادل نداشت اما زمین نمی خورد . چیزی رنجش نمی داد فقط باسختی عبور می کرد و خطری که خودش برای خودش داشت را نه هیچکس می فهمید و نه با خطرهای دیگر برابری می کرد چرا که تخریب وسوسه ی شیطانی و لبخند به لبی در او بود که برای خودش فقط بزرگ بود و بزرگ . من او را درست نمی شناختم و او مرا به شدت و با خشم می شناخت . من با احساساتی رقیق و او با دست های خیس من با حضور هزار حس بدبینانه و او با بیماری و ضعف بدون اینکه دست های همدیگر را بگیریم تو خاک گاهی توی گل تو لجن همراه می رفتیم و من از او می ترسیدم و او با شک به تمام آدم ها به تمام اتفاقات به تمام نشانه ها مرا رها نمی کرد و با هم به گریه هایی بلند و زجه مانند گرفتار می کردیم خودمان را و دست هایمان یخ بود و آفتاب افسردگی آور تابستانی تمام نشدنی و سرمای استخوانی وحشتناک و دردهای کوچک ، اشتراکات محدودی بود که من می شناختم و شاید دروغ بگویم و من دروغگو هستم و او دروغگو نبود و نمی دانم کدامیک در دیگری بودیم فقط می دانم که به جنگی تمام نشدنی و فرساینده مبتلا بودیم و من نمی دانستم که لذت می برم و او لذت می برد شاید . می ترسیدم به صورتش دست بزنم و بسوزم می ترسیدم سر انشگت اشاره اش را لمس کنم و منجمد شوم می ترسیدم من او باشم می ترسیدم او توی من باشد می ترسیدم از اینکه یکی نبودیم اما درواقع دو وجود نداشت و من هر چه پیش می رفتم زمان کمتری را حس می کردم انگار با جلو رفتن من ژتون هایم برای وقت بسوزد و پایان هم همچنانی که من به سمتش می رفتم به سمتم می آمد . من شکرگذاری را از یاد برده بودم و به فرار فکر می کردم و او فرار من اگر هم نبود از همه جذاب تر برای من می نمود . من بدجوری گیج شده ام رفقا . لطفا سعی نکنید همه چیز کلمه یا کابوس یا دوره ای زودگذر بنامید و بدانید . همه چیز همیشه جدی تر از آن چیزی هست که بفهمید .

 

به آسیب گوش کنید .

+ هدآ ک

 

در کافه ها هدر رفتم
مثل قهوه ای که بر می گردد
در سینماها حذف شدم
مثل پلان های بد فیلم
خیابان ها مرا به اداره پلیس بردند
وهنوز این کابوس ادامه دارد
پادشاهی
دریا را شلاق می زند
تا رامش کند
ماهیان جیغ می کشند
می ترسم
یخ می زنم
می میرم
اما از خواب بیدار نمی شوم.

رسول یونان


همه چیز داستان است . داستان های زیاد و مختلف و پست مدرنی که هیچ کدام ته ندارند که هیچ کدام تمام که نمی شوند هیچ ادامه هم ندارند انگار اما در واقع ادامه دارند و جایی توی ذهنی مریض ادامه دارند و هیچکس فکر نمی کند باور نمی کند که داستانش جایی ادامه داشته باشد آن هم توی ذهنی مریض و بی نهایت ساکت . داستان ها جاهایی با هم برخورد می کنند که هم خوب است و هم بد است و حقیقتا اینطور است که کیفیت چیز مبهمی است پس نمی توان گفت که شیرین یا تلخ یا خوب یا بد یا این طور چیز ها اما می توان گفت عصبی . عصبی نه یعنی بد . عصبی . داستان های آدم ها مثل دنباله آنها هیچوقت تمام نمی شوند و ذهن مریض نگاهدار آنها گاهی آنها را با هم مخلوط می کنند طوری که آدم های این داستان با آدم های داستان دیگر تنشان به تن هم می خورد حتا گاهی برای همدیگر بیمار می شوند حتا گاهی برای همدیگر میمیرند و حتا گاهی برای همدیگر ، همدیگر را می کشند و خراب می شوند اما چیزی تمام نمی شود و داستان ها ادامه دارند ، عصبی و ادامه دار . داستانهایی که هر آدم با خودش به ذهن مریض می آورد به محض وارد شدنشان به ذهن مالکیتشان کمرنگ می شود و دیگر اهمیتی ندارد که حصاری دور هر داستان باشد یا نه و مثل سریال ها به هم ربط پیدا می کنند ربط های دور و گاهی هم نزدیک و ناگهان مادر یکی می شود معشوقه ی دیگری یا دو دوست می فهمند که باید گردن همدیگر را بجوند . داستان ها را نمی شود پاک کرد . شاید تعلیق ، شاید کند اما پاک نمی توان کرد و هرکسی که پایش را به ماشین تو گذاشته باشد یک روز دیگر راه فراری ندارد مثل همان زن که برایش از آن موزیک لارا فابیان می گفتم که برای دخترش - دختری که ندارد - خوانده است و مثل اینکه یک ترانه ی عاشقانه را بخواند آدم را اسیر می کند ، توضیح می دادم و به پایین گیشا که رسیدیم پیاده شد . شک ندارم که جایی از داستان ها حضور این زن را خواهم دید . روایت وحشیانه ایست قبول دارم اما متوقف کردن معنایی ندارد .

 

 

+ هدآ ک

 


آفتاب
آفتاب روی زمین آفتابگردان
بگو به من چه کرده ای با ماه؟
او در آسمان است و من بر زمین
اما هر دو یک تقدیر داریم
چون دور خود می چرخیم
مانند دیوانه ها در خانه مجانین

روبر دسنوس


شب شده بود . صدایت از توی ماه می آمد و ماه تکان می خورد به شدت و خودش را به آسمان می زد . دنیا خیلی بزرگ نیست . تو خیلی بزرگ نیستی . من بزرگ نیستم . بزرگ هم حتا بزرگ نیست . ماه خسته و زخمی است . تو دیگر حرف نمی زنی . شب ازصبح بهتر است . تب ندارم و حرف هایم دارند .

خداحافظ عزیزم ، عصر زود بیا .

 

 

+ هدآ ک

 

قربان

خسته نشده اید

از هر روز چرخاندن  ٍ نگاه  ٍ مهربانتان

در مربای ابرها ؟


ولادیمیر مایاکوفسکی


انتظار چیز بدی نیست و عجیب ترین انتظار ، انتظار تمام شدن چیزی یا بهتر بگویم شاید ، تمام شدن کسی را کشیدن است . ببین . خوب نگاه کن . درد را فراموش کن . درد معنی ندارد . اصلا این چیزهایی که اگر بگویم احساساتی نیستند فقط فکر می کنم گردباد یک امر ناگهانی نیست گردباد خیلی تدریجی می بلعد ، همراه می کند و بعد تبدیل به گردباد میکند/می شود . درد را فراموش کن . درد معنی ندارد . همه چیز تبدیل به گردباد می شود . حتا انتظار . حتا انتظار تمام شدن چیزی یا بهتر بگویم شاید ، تمام شدن کسی را کشیدن . همه چیز به گردباد تبدیل می شود و گردباد از محدوده حس خارج است و فقط شکل یک پدیده طبیعی که فقط باید اتفاق بیافتد . می افتد . درد را فراموش کن . درد معنی ندارد . مهم گردباد است که مثل انتظار تمام شدن چیزی یا بهتر بگویم شاید ، تمام شدن کسی را کشیدن اصلا چیز بدی نیست . گردباد مثل یک شال گردن گرم وقتی که باد از روی برف ها توی صورتت می وزد گرمت می کند و درد معنی ندارد . فقط گردباد . گردباد چیزی است که ادامه دارد .

روشن کن .

بامداد پنج مهرماه هشت اد هفت و چشم هایی دیگر به درد مه دیدن می خورند فقط .

+ هدآ ک

 

 

فکرکن که ناگهان برگردی و ببینی که هیچ چیز پشت سرت نیست و تو پشت سر  ٍ همه چیز ایستاده ای و تمام این مدت را بیهوده دلبر غمگینی بوده ای که به قول شاعری در روزهای سرخوشی ها دخترانه بی لبخند به تو می گفت پاهایت راه نمی رود زمین نداری تو پرنده ای و بی هوا اوج می گیری بی هوا بی هوده بوده ای . بیا حرف نزنیم . بیا مرا آنقدر ببوس تا آنقدر گریه کنم . بیا صورتت را به اشک هایم بکش تا بیشتر بفهمم این مفهوم غمگین عصبی تلخ را . طبقه یازده واحد آخر توی راهروی شاخه یک خبر خاصی نیست . پازل نیمه کاره دیگر به دست های فلج نیاز ندارد . دست کشیدن همیشه از باخت نیست همیشه از نتیجه ای که نیست ، نیست ، دست کشیدن گاهی از قبول ناتوانی است . حالا دیگر روزها طولانی نیست . حالا دیگر زیر قول هایم می زنم . حالا دیگر حالا نیست . حالا آن بعدنیست که اتفاقش حال آدم را خراب می کند . بیا بنشین تخته نرد بازی کنیم . بیا جفت شش آخر مرا ببین . بیا ساعت ها پیش هم باشیم تا چیزهای زیادی را نفهمی . بیا فکر کن .  فکر کن به ناگهان برگردی و ببینی که هیچ چیز پشت سرت نیست و تو پشت سر  ٍ همه چیز ایستاده ای و تمام این مدت را بیهوده دلبر غمگینی بوده ای که به قول شاعری ...

تقدیم به روزهای سور


+ هدآ ک

 

نگاهم کن زائر !
زمان درازی نگاهم کن
تا برای تو جالب شوم
*

آدم انگار فقط می چرخد . راه نمی رود . مکث نمی کند . صدا نمی زند . رادیو گوش نمی کند . فیلم بازی نمی کند . دنبال خانه نمی گردد خسته نمی شود . آه نمی کشد . آدم انگار فقط می چرخد . کتاب نمی خواند . موهایش را کوتاه نمی کند . نماز نمی خواند . از پنجره به آدم های چرخنده ی بیرون نگاه نمی کند . مسافرت نمی رود . عاشق نمی شود . آدم انگار فقط می چرخد . خوصله اش سر نمی رود . غذا نمی خورد . فیلم نمی بیند . شمع روشن نمی کند . پول نمی شمارد . عروسی نمی کند . سیگار نمی کشد . موتورش چپ نمی شود . لباس نمی خرد . عزاداری نمی کند . ظرف نمی شوید . به صداهای بیرون از خانه اش گوش نمی دهد . آدم انگار فقط می چرخد . نمی نویسد . ابرو بر نمی دارد . مجسمه نمی سازد . به ماه خیره نمی شود . توی ترافیک فحش نمی دهد . پایش را روی پایش نمی اندازد . شجریان گوش نمی دهد . ناخن هایش را کوتاه نمی کند . خودش را زیر پل پارک وی نمی زند . توی اتوبوس نمی ایستد . درخت ها را دوست ندارد . آدم انگار فقط می چرخد . حمام نمی رود . با سرعت متوسط صد و سی توی حکیم - رسالت نمی راند . عینک نمی زند . پس انداز نمی کند . آب نمی خورد . مجله ورق نمی زند . شیطنت نمی کند . روزه نمی گیرد . کافه نمی رود . لباس نمی دوزد . افسرده نمی شود . داستان نمی گوید . چراغ را خاموش نمی کند .  به صدای کلاغ ها گوش نمی دهد . لاک نمی زند . شعر نمی خواند . آدم انگار فقط می چرخد . قبرستان نمی رود . ریشش را اصلاح نمی کند . پاهایش را کبود و دستهایش را زخمی نمی کند . دعا نمی کند . لب هایش را به هم فشار نمی دهد . دانشگاه نمی رود . خسته نمی شود . خاطره مرور نمی کند . اخبار گوش نمی دهد . پرز های فرش و موکت را جمع نمی کند . تحلیل نمی کند . کار نمی کند حسادت نمی کند . نوازش نمی کند . تنها نمی شود . آدم انگار فقط می چرخد . تنها نمی شود . آدم انگار فقط می چرخد . تنها نمی شود . آدم انگار فقط می جرخد تنها نمی شود آدم انگار فقطمیچرخدتنهانمیشودآدمانگارفقطفقطفقطفقطفقطفقطمیچرخد ...

برای چشم های من
آن همه ناخن زیاد بود *


* هفتاد سنگ قبر - یدالله رویایی

+ هدآ ک

 


دست ها حذر می کردند و نگاه ها مقاومت و زبان پرگو بود و نهانکار ، دست ها حذر می کردند و نگاه ها غرق و زبان به دهان گرفتار بود ، او می نواخت ، و او گوش سپرده بود ، و آن روز کسی فکر نمی کرد که زمین زیر پا آبستن پیوندی است قریب ،
کسی احساس می کرد ...

به خاتون

بیست و هفتم مرداد ترین مرداد


ح.ی.ن

حالا یک سال گذشته است از بذار ببینم کتاب توی دستش چیه و تحصن و مانتوی طوسی و یک ارمنی هم اینطور شد و داستان چشم باتای و بانوی دیونیسیوس و پسر رتبه ششیه و بهتره صفحه رو هی ریبفرش نکنیم و این شماره براتون آشنا نیست و  پنچر شدین به من بگین و میرآب و بلوار کشاورز ایستادن و تی شرت سرمه ای و مانتوی مشکی بلند و انتشارات هاشمی و کاپلستون جلد اول و کریمخان راه رفتن و ثالث و دوربین قدیمی و دست نمیدی, سر قائم مقام و تاریخ فلسفه و کوه هم میری و خاتون و توی قدم زدن ها شعر خواندن و پارک کریمخان و ماه رمضان بام و حکم و سنگ و می خوای خوشحالت کنم ؟ و پارک لعنتی حق طلب و کتابخانه دانشگاه و میدان فاطمی و جلوی موزه هنرهای معاصر و امیرآباد خیابان شانزدهم و گرمی ناگهان و تمام پل های گیشا و و دیدن های ناگهان و دانشگاه لعنتی علامه طباطبائی با این همه خاطره و میدان غاز و میم میم و سر مدیریت و روی جدول های از سعادت آباد تا شهرک مسابقه دادن و دود ها و سیاه سپید خردمند چنوبی و خانه هنرمندان و سر خیابان هفدهم تقاطع کسروی گیشا و خیابان لعنتی نسیم و آن همه اتوبان ها که از وسطش رد می شد و ادامه دارد همه چیز تا هنوز تا همینجا که من نشسته ام و دو ساعت دیگر که کلید را توی در بیندازی که از عجیب ترین صدای دنیاست همین کلید را توی در چرخاندن  و من به لذت تمام این یک سال از حقیقی ترین لبخند هایی که به زندگی نشان داده ام را پس از مرور هدای با تو بودن/هستن را رو می کنم و این عصر ساکت که باد پرده ها را به هوا می زند را با علاقه به نگاه مردانه ات با لذت می چشم / .

که بمانیم .


+ هدآ ک

 

یادم نیست چند شنبه بود یا شاید شنبه بود یادم نیست ، یادم هست لباسم سفید بود یادم هست لباسم نه مثل لباس عروس ، لباس عروس بود . نمی چرخیدم . ایستاده بودم و از توی آینه بلند از زانو به بالای خودم را نگاه می کردم و توری را که روی سرم نمی ماند روی سری با موهای کوتاه صورتی به خودم نگاه نمی کردم به اینکه چند شنبه است فکر نمی کردم به لباس فکر نمی کردم به سفید به مثل به زانو به آینه فکر نمی کردم به کسی فکر می کردم که همچنان ناشناخته انگار از جایی لای کتاب ها از جایی پشت کولر از زیر تخت از در نیمه باز کمد از بین لباس ها از شاید توی لامپ به من نگاه می کرد . به صورتم فکر نمی کردم به دست هایم به آرایش به ساعت فکر نمی کردم به وزنم به سرعت به درد فکر نمی کردم به نماز به عینکم فکر نمی کردم به ناخن های کوتاه به مجسمه ها فکر نمی کردم به صندلی به جعبه به قرمز به کسی فکر می کردم که جایی از وسط دنده هایم از ریه سمت راستم از لای انگشت های دست راست از توی دهانم یا خال بازوی سمت چپ از گودی
گردن یا مردمک چشم قهوه ای فرقی ندارد کدام ور به دقت و لبخند نگاهم می کرد . اصلا چیز ترسناکی نبود نه عروس نه آینه نه موهایم فقط خودم و این کسی که از همه جا به من نگاه می کرد به زور با من صمیمی می شد . قلبم تند می زند . از من چیزی نپرسید .

+ هدآ ک

 
پیشترها باید منتظر اتفاقات بزرگ می شدم

حالاها باید اتفاقات متوسط را بسازم

به صورت جمع من رو به سوی افت هستم

+ هدآ ک

 

همیشه زمانی که بخواهی باشی ضعف میگیرد خواب می آید و تنها می مانی وتنها به این فکر می کنی که هیچ کدام ضمیرها ی هیچ کس را حتا نپرسیده ای و خیال کرده ای خوب است و حس می کنی خیانت همیشه آنی نیست که رخ می دهد رخ بدهد خیانت در قبلا رخ داده است فقط سعی می کنی حس کنی که یر به یر شاید باشی تا به زوری روشنفکرانه شاید آرام شوی و ته دلت و سر دلت و وسط دلت و همه جای دل احمقت بدانی که بلاهت چیزی نیست که کسی دچارش باشد فقط  اینطور است که آدم هایی که پنهان یا کنار می کنند و می آیند ابله خطاب نمی شوند و کسی مثل من جدا ابله خنده داریست . من بعد را دوست دارم بعدن را که بی نهایت پنهان هستم و نه مثل حالا که پنهانم را پنهان می کنم و نمی کنم ، کاش نگفته باشم نگویم نگفته بودم کاش نشانی نداده بودم که تنهایی چقدر می تواند غیر مبتذل و غریب باشد در قربتی که نزدیکترین ها هم برایشان عادی باشد کاش بفهمم که باید حرف نزد باید نگفت باید گذاشت تا دلقک همیشه تصویر شادی باشد که همه خیال کنند چه جالب . حالم بد می شود و ادامه می دهم چون ابله خنده داری هستم که با میز و بالش و جای عود کمد و کتاب ها و دفتر و حتا دکمه هایی که اینها را حالا تایپ می کنند نزدیکترم تا به تو به او به شما به آنها . گریه نکن .

+ هدآ ک

 

هستن به صورت غمگینی در جریان است و غمگین ناراحت نیست غمگین فقط غمگین است . مثل بچه ای که برای تفریح دست هایش را از دست مادرش جدا می کند و می دود و فقط چند دقیقه کافیست که بترسد و تنها باشد و بغض کند و همه را به جای مادر خودش اشتباه بگیرد . زندگی همان چند دقیقه است که دست با شادی شیطنت آمیزی رها شده و با بغض و اشتباه و تنهایی ادامه پیدا می کند . من از پایان قصه ها هیچوقت مطمئن نبوده ام . طعم بی نهایت شور زندگی آدم را سیری می دهد و تشنگی مطلق می شود و نمی دانم مادری هست که پیدا شود و انگار آدم درد استخوان داشته باشد است . درد استخوان با تمام درد ها فرق دارد چون . آدم مفتول پیچیده ایست با اعصاب ضعیف . کاش مادر داشتم .


+ هدآ ک

 

خیلی جنگیدم من . قسم می خورم . خیلی سعی کردم . خیلی خواستم . آدم ها به شدت خسته کننده اند . به شدت ناامید کننده . همه مان تحمل می شویم . همه مان تحمل می کنیم . همه مان خیال می کنیم زندگی . همه مان بدترین زشت ترین کریه ترین را - اگر ندیده ایم - تصور کرده ایم . بار ها ساخته ایم و حالمان بهم خورده است اما ساخته ایم . می دانیم اش اما باز می سازیم . همه مان مریضیم . همه مان کوتاه . همه مان کنار . همه مان می آییم . آدم ها خیلی وقت است که آدم نیستند . من آدم ندیده ام اما آدم نباید اینطور باشد . آدم ها شبیه بازی های کامپیوتری جدید به شدت ناامید کننده اند . از یک خطی که می گذری دیگر امتیاز بیشتری نمی گیرند . وحشتناک است . من خیلی سختم است .

 

من هم سالهاست معتقدم به بی آغاز بودنش به بی پایان بودنش و دقیقا وسط افتادن حالت سنگینی دارد رفیق .

 

همه چیز نرمال و در مسیر خودش می باشد لطفا سقوط نکنید لطفا صعود نکنید لطفا مستقیم نروید لطفا به هیچ عنوان هیچ تکانی نخورید تا خیلی پیر شوید و از یک بیماری نرمال بمیرید . من خوبم فقط نمی توانم پیر شوم . کاش آدم تبدیل به گیاه می شد و دود ها را می خورد و خوشحال بود . فقط وقتی سرعت دور شدن یک - از - های دیگر افزایش می یابد ، آن - مقداری عصبی می شود مثل همان وقت که به ح. گفتم .

آدم ها یا "یکی" را می فهمند یا نمی فهمند  . این مساله ای نیست ، اما اگر متوجه شدند که نمی فهمند باید زمان بدهند گاهی تا همان "یکی" ناراحت باشد .

کلا هم نباید اینقدر به آدم ها فکر کرد ، چون وجود ندارند و اگر حس کردید که وجود دارند بفهمید که خودتان هم دچار حالات عادی خواهید شد و خطر دیگر شما را مغلوب کرده است . من خیلی سعی می کنم که بگویم آدم ها وجود دارند . هنوز هم سعی می کنم . اما من زندگی را به آدم ها ترجیح می دهم . هرچقدر که این فوق العاده است آن .. گفتم که ناامید کننده است . فکر نکن فکر نکن مست باش .بخواب . زیاد بخواب . همیشه بخواب .

من خیلی سختم است .

 

+ هدآ ک

Archive